تبليغاتX
این نیز بگذرد...
 
این نیز بگذرد...
 
 
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها
 
با التماس به من نگاه کرد و در حالی که صداش می لرزید گفت:می شه ازت خواهش کنم که من رو این جا نذاری؟   اخم هام رو در هم کشیدم و بدون این که حتی نیم نگاهی بهش بندازم گفتم:من هر جا که دلم بخواد می ذارمت.فهمیدی؟   دوباره به صدا در اومد و گفت:ببین، نا سلامتی تو حرفه ای هستی،این چیز هارو خوب می دونی...شایدم بهتر از من...

داد کشیدم:حوصله مو سر بردی ها...چقدر حرف می زنی.نیم وجبی...من خودم به اندازه ی کافی اعصابم خورده تو دیگه من رو اذیت نکن.     دیگه اشک هاش در اومده بودند.هق هق کنان گفت:باشه هر کاری دلت می خواد بکن.من که زورم به تو نمی رسه.فعلا که تو رئیسی.اما یادت باشه بالاخره هم روزی نوبت ما می رسه.شاید به ظاهر کوچیک و بی ارزش باشم اما تو که حرفه ای هستی می دونی با من می شه خیلی چیزها رو عوض کرد.

قلم رو محکم گذاشتم روی کاغذ.نقطه ی سیاه لبخندی از سر تمسخر زد و گفت.بالاخره این جمله رو تموم کردی اما اشتباه کردی .بعضی از جمله ها رو باید ناتموم گذاشت.متنفرم از تمام نقطه هایی که میان و جمله ها رو به پایان می رسونن.حالا برو سر خط ...دوباره بنویس خانم نویسنده...

وقتی رفتم سر خط، دیگه ساکت شد.سرم رو بلند کردم جمله رو خوندم با صدای بلند:"دیگر راهی به جز تسلیم نیست . "   به نقطه خیره شدم.چرا راهی نیست؟شایدم باشه؟شاید راهی تو ذهن من نیست؟شاید حق با نقطه باشه...دوباره به چهر ه ی مغموم نقطه نگاه کردم...دستم رو بردم توی جامدادی ...و پاک کن رو برداشتم....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:19  توسط مهنوش  | 

من اگه نگات می کردم   واسه این نبود که نازی       واسه این نبود بگم که      دلمو گرفت به بازی

من اگه نگات می کردم   واسه این نبود که فردا       بشینم به انتظارت             یا بشم مجنون صحرا

اگه چشمام به تو افتاد   نه بخاطر هوس بود            نه می خواستم بگم آره     بی تو دنیام چون قفس بود

اگه خیره مونده بودم      فکر نکن که عشق ُ دیدم     یا با تو به اوج رفتم             توی ابرا پر کشیدم

 

من اگه نگات می کردم             واسه این بود که ببینی      می شه حتی صد نگا کرد   اما باز آروم بشینی

می شه لبخندی به لب داشت   یا که حتی گفت و خندید    اما این دلیل نشد که        بگی یارو عشق ُ فهمید

بشینی قصه بسازی                یا بری تو قصر رویا             شبا خوابمو ببینی           بگی عاشقم به مولا

هر نگاه نگاه عشق نیست        هر سخن قصه ای از یار      تو بیا این پنبه ها رو         از تو گوشِت دیگه بردار

می دونم نگات می کردم          اما منظوری نداشتم           به خدا فقط نگاه بود      دیگه هیچ قصدی نداشتم !

چی شد این شعر رو نوشتم؟

نشسته بودم تو اتاق داشتم درس می خوندم.به جمله ای رسیدم که نوشته بود"در یک نگاه..." ناگهان یاد دوستانی افتادم که با یک نگاه روزی صدبار عاشق می شدن و هزار بار فارغ!!اون روزا این قصه ها فقط مال دخترا بود اما این روزا گویا پسرا هم مبتلا شده اند   !!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:27  توسط مهنوش  | 
 
  بالا