پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
همه ساکت شدند.چراغ ها را خاموش کردند و فضا را با نور شمع و عطر عود آراستند.صدای موسیقی بی کلام خیلی آرام به گوش می رسید.چشمان همه به قامت بلند و کشیده ی او خیره مانده بود.موهایش با پیچ و تاب زیبایی روی شانه های برهنه اش ریخته بودند.دفترچه ای را برداشت و آن را باز کرد.دستانش را به طرز زیبایی در هوا گرفت...انگشتان لاک زده اش با آن انگشتر یاقوت قرمز مثل یک عکس تبلیغاتی زیبا در ذهن زن و مرد باقی مانده بود.لبخندی به همه ی حضار زد.صدایش را از آن چه بود ظریف تر کرد ...نیم نگاهی به صفحه ای که باز کرده بود انداخت و با آهنگ دلنشینی گفت:"من از کوچ زود هنگام پرستوهای خسته بال ترسیدم...و تو از خستگی تن سرد و بی میل من رنجیدی..." عده ای سرشان را به چپ و راست تکان می دادند و "به به" می گفتند. ادامه داد:"تو از خستگی تن سرد و بی میل من رنجیدی و من...خیره به قاب پنجره...با آن تصویر پرواز پرستوها..."ناگهان صدایی کودکانه اما قوی از جایی نامعلوم بلند شد که فریاد زد:مامااااان بیا منو بشووور!
نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 12:8 | لینک
|
سه شنبه یکم فروردین 1391
نرم نرمک می رسد اینک بهار...
سال نو بر شما مبارک
با آرزوی سالی پر از سلامتی و شادی و شادکامی
مهنوش-نوروز 1391
نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 6:46 | لینک
|
