آن روز
که تو رفتی تنها شدم
تنهای تنها
گلدان یاس شکست کبوتر پرید آفتاب رفت
ستاره نیامد
ماه پیدا نشد باران
نبارید
قناری
مرد اطلسی های باغچه پژمرد همه خاطره ها را باد با خود
برد
آن روز که تو رفتی تنها شدم تنهای تنها
عاشقی
نداشتم

هم
دلی
هم
زبانی
دوستی
وشاید...
دشمنی
آن روز که تو رفتی
آنقدر تنها شدم ... که حتی دیگر "سایه" نداشتم!
این مطلب رو حتما بخونید و اگه راه حلی بلدید بنویسید لطفا!
قبلا از توجه شما ممنونم.

ادامه مطلب
سلام دوستان عزیز
قبل از هر چیز باید از حضور سبز شما و اظهار لطفتون قدردانی کنم.باعث خوشحالی و افتخارمه که در این غربت دوستان خوبی چون شما دارم.
و چون تا به حال چندین نفر این موضوع رو از من سئوال کردند باید بگم هر چه که من اینجا می ذارم از نوشته های خودمه و اگه مال کس دیگه ای باشه حتما ذکر می کنم.
باز هم از همه شما ممنونم که با نظرات و انتقاداتتون من رو همراهی می کنید.
تقدیم به همه دل های مهربون:

خواستم بگویم دوستت دارم...
زبانم
گرفت!
خواستم برایت شعری بنویسم...
مرکبم تمام
شد!
خواستم به سویت پرواز کنم ...
پرو
بالم شکست!
خواستم به رویت لبخند بزنم...
آفتاب
رفت!
و خواستم برایت شاخه گلی بچینم ...
پاییــز شد!!
خیلی عجیبه اگه:
توی خونه دندونپزشک ها "خمیر
دندون" نباشه! 
توی خونه نویسنده ها "کتاب" نباشه!
توی خونه نجارها "اره" نباشه!
توی خونه معلم ها "مداد"
نباشه! 
توی خونه مترجم ها "دیکشنری" نباشه!
توی خونه نقاش ها "قلمو" نباشه!
توی خونه معمارها "خط کش"
نباشه!

توی خونه ورزش کارها "ترازو" نباشه!
توی خونه هنر پیشه ها "آینه" نباشه!
توی خونه بناها "ماله"
نباشه!

توی خونه آشپزها "نمک" نباشه!
توی خونه آرایشگرها
"قیچی" نباشه!
توی خونه قصاب ها "گوشت" نباشه ...!!
وبالاخره واقعا عجیبه اگه
توی خونه دل آدم ها "عشق"
نباشه!!
پس:

دلت را آینه کن
آینه دل را دریا کن
این دریای مواج را آرام کن
آرام وجودت را عاشق کن
عاشق که شدی
پرواز کن
با دل عاشقت
و با عاشق دلت
دلت را آینه کن
عشق را در این آینه پیدا کن...
بانام پروردگار آغاز می کنم.
با تو سخن می گویم.
با تو که گلدانه های محبت را در باغچه عشق و دوستی می کاری.
با تو که نسیم صبحگاهی را به لمس آفتاب دعوت می کنی.
با تو سخن می گویم.
باتو که قلبت میزبان همه خوبی ها و کوله بارت لبریز از اندیشه های نیک است.
با تو می گویم از زندگی، از دیروز و امروز و از فرداهایی که به امید آن نشسته ایم.
به کلبه من خوش آمدی.
منتظر همراهی سبزت خواهم بود.

خاطره ای که می خوام براتون بنویسم الان شاید برای خودم یا شما جالب باشه ولی در زمان وقوع یکی از وحشتناکترین و دلهره آورترین لحظه های زندگی من بود.
پنج شنبه سیزدهم جولای قرار بود برادرم از ایران بیاد.من که از شادی در پوست خود نمی گنجیدم ساعت هفت صبح با پسرم سوار قطار شدیم و رفتیم فرودگاه استقبال (از شهر ما تا فرودگاه آمستردام کمی بیش از یک ساعت فاصله است).خواهر بزرگتر و خواهر کوچکتر من هم هرکدوم از شهرای خودشون اومده بودن.خلاصه آقا داداش!رسیدن و سلام و روبوسی و القصه رفتیم منزل خواهر بزرگ بنده همگی!همسر من به دلیل کارش نتونست با من بیاد و شنبه صبح از راه رسید و همون شب گفتیم به یاد بچگی ها "اسم فامیل" بازی کنیم.خلاصه شیش هفت نفری نشستیم به بازی و خنده و خیلی داشت خوش می گذشت که ناگهان صدای زنگ موبایل همسرم توجه مارو جلب کرد.اولش تصمیم نداشتیم جواب بدیم چون گرم بازی بودیم ولی وقتی دیدیم ساعت نزدیک یک نیمه شبه به سرعت تصمیممون عوض شد!
اما چشمتون روز بد نبینه.می دونید شماره کجا افتاده بود روی صفحه موبایل:خانه!!!! .چهره رنگ پریده همسرم با صدای لرزونش که گفت از خونه است با نگاههای نگران بقیه و ضربان قلب من صحنه ترسناکی به وجود آورد و خونه در سکوت فرو رفت.نکته اینجاست که همسرم نتونست جواب بده و مجبور شد شماره خونه رو خودش دوباره بگیره می دونید کی گوشی رو برداشت:پلیس!!! .سرتون رو درد نیارم.جناب پلیس گفتن که در خونتون باز بوده و همسایه هازنگ زدن و ما اومدیم و چون زبونه قفل بیرونه مانمی تونیم در رو ببندیم.یا آدرس کلید یدک رو بدین یا خودتون تشریف بیارین !ظرف یک دقیقه من و همسرم پریدیم تو ماشین و در تاریکی مطلق جاده ها یک ساعت و نیم بعد رسیدیم.اول همسرم یه چاقو برداشت و رفت همه جارو گشت.من هم ایستاده بودم دم در به هوای خودم اگه کسی بود جیغ و فریاد کنم(چقدر هم که بلدم!!).
خوشبختانه اتفاقی نیفتاده بود.چند روز بعد هم ما همسایه مهربون رو شناسایی کردیم و با یک جعبه شکلات ازش تشکر کردیم.اینم عکس خونمون!
نتیجه:هیچوقت تنهایی نرین فرودگاه استقبال برادرتون!!!!!!

کوچکترین دستان دنیا زیباترین چشم های سیاه قشنگ ترین خنده های بی صدا
از آن توست پسرکم
عمیق ترین نگاه صادقانه پرمعناترین قصه های کودکانه معصومانه ترین خواب های شبانه
از آن توست پسرکم
لطیف ترین شعرهای جهان حزین ترین اشک های بی امان شیرین ترین لحن های کودکان
از آن توست پسرکم
بزرگترین آرزوی قلب مادر روشن ترین افق های ذهن پدر حاصل تمام تلاش ما یکسر
از آن توست پسرکم![]()

وقتی می خندی قلبم هزار پاره می شود وقتی می خندی گونه هایم ارغوانی می شود
وقتی می خندی آرزوی دلم پرواز می کند وقتی می خندی نفس شمردن آغاز می کند
وقتی می خندی دست هایم می لرزند وقتی می خندی چشم هایم می ترسند
وقتی می خندی افکارم متلاشی می شود وقتی می خندی صورتت مثل یک نقاشی می شود
وقتی می خندی دلم را دیوانه می کنی وقتی می خندی غم ها را روانه می کنی
وقتی تو می خندی من هم می خندم اما تو کم می خندی کمتر از آرزوی دل من
تو می دانی خنده هایت مرا عاشق تر می کنند تو می دانی ونمی خندی
حتی وقتی نمی خندی قلبم هزار پاره می شود!
