سلام دوستان
قبل از هر چیز از همه اونایی که در
این مدت من رو تنها نذاشتن ممنونم.به همه نظرات جواب می دم
حتما.
و اما مطلب
جدیدم.
امروز می خوام یه کم از این هلندی ها
براتون بنویسم.باور کنید اصلا و ابدا قصد ندارم مسخره شون کنم!!!فقط چون برای خودم
جالب بوده می خوام شما هم در شادی من شریک باشید!!!!!!![]()

فرض کنید ساعت 8:20 باشه و شما از یه
ایرانی بپرسید که ساعت چنده.مطمئنا جواب می ده که :هشت و بیست دقیقه.یا از یه
انگلیسی زبون بپرسید قطعا همین جواب رو می ده یا اگه خیلی گرامرش خوب باشه!!! می گه
بیست دقیقه از هشت گذشته.درسته؟
اما... اگه این سئوال رو از یه هلندی بپرسید می دونید چه جوری جوابتون رو می ده ؟می گه:
ده دقیقه مونده به نیم ساعت مونده به
نه!!!!!!!!!! ![]()
کلا هلندی ها ساعت نیم رو می گن نیم
ساعت مونده به ساعت بعدی!
اینم یه مثال دیگه:!! 4:40 می شه: ده دقیقه از نیم ساعت مونده
به پنج گذشته!!!!
این از ساعت.توی زبون هلندی یه کلمه
هست که دوتا معنی می ده.لابد می گید خب این که خیلی عادیه.ولی آخه می دونید معانی
این یه کلمه(داخ) چیه؟"سلام" و "خداحافظ"!!!
اگه فقط یه کم در میزان کشش "آ"
اشتباه کنید همه بهتون می خندن.فرض کنید وارد یه جلسه خیلی مهم می شید لبخند می
زنید و صندلیتون رو می کشید و می
شینید و با صدای بلند می گید :خداحافظ همگی!!!!!![]()
توی زبون هلندی خوندن و بیان عددها هم متفاوته.مثلا 56 .توی فارسی و خیلی از زبون های دیگه(البته به جز آلمانی که اونم مثل هلندیه!!!) می گیم پنجاه و شش.اما هلندی ها می خونن: شش و پنجاه!!!!سخت ترین کار هم اینه که بخوای یه شماره تلفن رو بنویسی: دو و سی و هفتصد ، چهار و شصت، یک و هشتاد.اینم سئوال امتحان؟چی می شه جوابش؟!!!

فعلا تا همین جا داشته باشید تا
بعد.
راستی می دونید لقب هلندی ها چیه؟؟ کله پنیری!!!!!!!!(اینو دیگه از من نشنیده بگیرید!!!!!)
دوستان و همراهان همیشگی
سلام ![]()
امیدوارم که حال تک تک شماها خوب باشه و روزهای خوشی رو داشته باشید.
البته این مطلب جدید یا به قول وبلاگی ها پست جدیدم نیست.یه جور اطلاعیه است!!
از فردا (پنج شنبه بیست مهر) تا شنبه(بیست و نه مهر) نیستم .دارم می رم سفر.
خودم می گم کجا؟!
دونفر دارن میان که خیلی برام عزیزند.اولیش مامان خوبمه.دیگه خودتون می تونین حدس بزنید چه حالی دارم.
حال "در پوست خود نگنجیدن!" و "از شادی پر در آوردن"!!!!!!!! ![]()
دومیش بچه خواهرمه.می دونید خیلی باهاش آشنا نیستم.تا حالا ندیدمش .اصلا نمی دونم چه جور آدمیه.خوش اخلاقه، بد اخلاقه؟منو دوست داره ، نداره؟وقتی ببینمش چه برخوردی با من می کنه؟اصلا می دونید نمی دونم دختره…یا پسر!!!!!!!
به هر حال من حتما بهتون سر می زنم.البته امکان تایپ فارسی ندارم.از دوستانی هم که منو در این مدت فراموش نمی کنند پیشاپیش ممنونم.
خوب و خوش باشید
به امید دیدار ![]()
این شعر رو گفتم برای اونایی
که می خوان از حقیقت فرار کنن.البته خیلی هم اشکالی نداره!!!هر چقدر هم فرار کنن
بازم به بن بست می رسن![]()
تا حالا غمگیــــن نشستی پشت شیشـه؟
تا حالا درا رو بستــی تا
همیشـــــــــه؟
تا حالا غصــــــه شده شام و
ناهارت؟!
حس کنی لبـــــات به خنده وا
نمیشه؟
تا حالا دلت می خواستـــــــه که
نباشی؟
یا دلت می خواستــــــه که پرنده
باشی؟
تا حالا شده تحـــــــــــملت تمــوم
شه؟
یا بخـــــوای داد بزنی فقـــــط رها
شی؟
تا حالا خیــــــــــــــره شدی به راه
جاده؟
ببینی اشکـــــات می ریزه خیلی
ســاده؟
تا حالا خواستی خودت یه قصــــه
باشی؟
اما حس کنی دلت چه بی ســــــــــواده؟

اگه بغض همیشه مهمون
لبهــــــــــات
اگه احساس می کنی می لرزه دســـتات
اگه روی شادی هات غبــــــار
نشســـته
تو می
خوای پرواز کنی، نمیـره پاهات…
آخه عاشق شدی و خبـــر نداری!!
داری تو دلیـــــل آوردن کم
میــــــاری
صبح تا شب روی لبت مهـــــــر سکوته
شب تا صبح اشک می ریزی با بیقـراری
***
اگه فکر کنی دوات تو داروخونــه
ست
من می گم باختی عزیز اینم بهونه
ست
دوای درد
تو لبخنـــــــــــــــد نگاهه
یا جواب یه
ســـــلام با سوز آهـه![]()
خانم:آخه عقد
ساعت پنجه.باید به موقع برسیم.
آقا(با
پوزخند): بنده حاضر شدنم از روی ساعت ده دقیقه طول می کشه.شما اینو به خودت بگو.من
سر ساعت چهار و نیم دم در توی ماشین منتظر شما
نشستم!

ساعت
یازده صبح جمعه است.خانم با عجله جارو می کشه.گردگیری می کنه.لباس ها رو از روی بند
جمع می کنه.چند تایی از اونا رو می ندازه روی تخت و بقیه رو تا می کنه و می ذاره
توی کمد.برای ناهار آش رو بار میذاره.اسباب بازی های بچه هارو از وسط خونه جمع می
کنه.صبحانه رو برای بار چهارم می چینه تا دخترش که تازه بیدار شده گرسنه نمونه.و می
ایسته پای سینک ظرفشویی.
آقا
گل های باغچه رو آب می ده.یه صندلی میزاره زیر سایه درخت .کتاب خاطرات ...رو باز می
کنه و با چینی که بین ابروهاش افتاده سر تکون می ده و می
خونه.
آقا
آروم کتاب رو می بنده و می ره سر حوض نقلی دست و صورتش رو می
شوره.
آقا
سوت زنان دوش می گیره.
آقا
یه کاسه آجیل برای خودش می ریزه.توی ایوون بساط واکس رو پهن می کنه و با دقت هر چه
بیشتر کفش ها شو واکس می زنه.زیر لب ترانه "مرغ سحر ناله سر کن" رو زمزمه می
کنه.
آقا
دستی به سر و گوش بچه ها می کشه و از خوشگلیشون تعریف می کنه.کفش های تازه واکس
خورده رو به پاش می کنه و نگاهی به
ساعتش میندازه و با پوزخند میگه؟:بجنب خانم دیر شدااا!!!از دست این زنا که هر جا می
خوان برن از دو ماه قبل هم بدونن بازم دقیقه آخر دارن بدو بدو می کنن.با بچه ها می
خندن و می رن توی ماشین منتظر می
شینن!!!!

شب
توی سالن زنونه غوغاییه.بزن و برقصه.پیر و جوون داره بهشون خوش می گذره.می گن و می
خندن.شاباش می دن و می گیرن.عروس خانم و آقا داماد رو دوره کردن و حسابی مجلسشون
گرمه.
توی
سالن مردونه سکوت محضه.همه دست به سینه به هم نگاه می کنن.عده ای درباره سیاست حرف
می زنن.جوونترها برای اینکه خیلی حوصله شون سر نره برای هم لطیفه تعریف می کنن.همه
به ساعت هاشون نگاه می کنن و با خودشون فکر می کنن: کی شام رو می دن تا این مهمونی
کسل کننده تموم بشه بریم خونه فوتبال منچستر و بایرن مونیخ رو ببینیم!!!!!!!!!!!!
نتیجه؟!...من نیازی نمی بینم نتیجه گیری کنم!!!

سلام دوستان
خوبم
خوش به حالتون که توی ایران هستید!
باور کنید حالا که ماه
رمضان رسیده صبر من هم به سر رسیده.
ماه رمضون ها توی
ایران ،پای سفره سحری و افطار ،اون شور و هیجان ،عبادت های خالصانه ،آش رشته های
خیابونی حتی اون سریال های مخصوص ماه
رمضون و اون حال و هوای شهر...
اونایی که منو می
شناسن می دونن که کم پیش میاد قسم بخورم ولی اینبار مجبورم
بگم:
"به خدا" دوست داشتم
الان ایران بودم.
ما اینجا نه اذان
داریم نه "ربنا" نه دعای سحر و نه افطاری و آش رشته ...نه اون دلای
پاک...
وای که چقدر خوب
بود.ولی باز جای شکرش باقیه که هنوزم می تونم مهمون خدا باشم.مهم نیست از کجای
دنیا. پس از خدا می خوام به همه بنده های خوبش این فرصت رو بده.بارها و
بارها.
از صمیم قلب ازتون می
خوام دعامون کنید .ممنونم.
