تبليغاتX
این نیز بگذرد...
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها

"آهو" همه زندگی پدر و مادرش بود.همه می دونستن با اینکه چهارمین بچه خونست ولی عزیزترینه.سه تا برادر بزرگترش هم واقعا دوستش داشتن.کل خونه قلمرو "آهو" بود.کسی بالای حرف اون حرف نمی زد.کسی به خواسته هاش نه نمی گفت.

                                                            * * * *

وقتی کوچیک بود عاشق قصه شنگول و منگول بود.وقتی مامان بزی شکم گرگ رو پاره می کرد از شادی دست می زد و هورا می کشید."گرگ" سمبل همه بدی ها بود.سمبل نا مردی ها ، بدجنسیها ...

"آهو" از گرگ بدش میومد.از اون می ترسید.

                                                            * * * *

"آهو" ته تغاری بود اما مثل یه مامان کوچولو از برادراش مواظبت می کرد.اتاقشون رو جمع می کرد.جوراب هاشون رو می شست .گاهی که بینشون اختلاف می افتاد میانجیگری می کرد و خلاصه خیلی هواشونو داشت.داداشی ها هم خیلی دوستش داشتن.همیشه بهش محبت می کردن."آهو" عاشق پدرش بود.عاشق اون صورت مهربون و پر نشاط.می دونست پدرش چقدر زحمت می کشه.

اون یه خانواده به تمام عیار داشت...

                                                           * * * *

گذشت و گذشت."آهو" بزرگ شد.با عشق و محبت.توی صلح و صفا.یه دختر زیبا و مهربون.

شب از نیمه گذشته بود.

آهو نگاهی به ساعتش کرد و گفت:مامان چرا داداشی ها نیومدن خونه؟ساعت یک نیمه شبه؟

مامان لبخندی زد و گفت:مثل اینکه تولد یکی از دوستاشون بود.

-پس چرا نزاشتی هفته پیش من برم تولد بهار؟

مادر اخمی کرد و گفت:تو "دختری " عزیزم.خوب نیست همه جا بری.اونم تا دیر وقت شب!

آهو پکر پرسید:چرا خوب نیست.چون من یه دخترم؟!

مادر آه کشید.آهسته جواب داد:تو هنوز بچه ای دخترکم.اجتماعه ما پر از "گرگه"!

گرگ هایی که به هیچ کس رحم نمی کنن!  سکوت شد.

سکوتی که اعماق مغز آهو رو آزار میداد.یاد شنگول و منگول افتاد...یاد مامان بزی..

.یاد گرگ بدجنس...تنش لرزید.

از جاش بلند شد.لباس پوشید.کیفش رو روی دوشش انداخت.

مادر وحشت زده فریاد کشید.کجا داری می ری؟!

"آهو"بغضش رو فرو داد.با خنده تلخی گفت:من نمی خوام با چهار تا گرگ زیر یه سقف زندگی کنم...!

من می ترسم...!

                                                                * * * *

پ.ن

 

اگه پدر و برادرو شوهرو عمو و دایی و ... دیگری "گرگه" برای من  

پس...                 

پدر و برادر وشوهرو  عمو و دایی و..من هم "گرگه" برای دیگری..............!!!!

 

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 22:26 | لینک  | 

از عمر آشنایی من با فوتبال چیزی حدود بیست سال میگذره.دقیقا نمی دونم چند ساله بودم فقط یادمه که یه روز که مامانم منو به دلیل شیطنت های زیادی که می کردم از بازی با بچه ها ی همسایه منع کرده بود اجبارا مجبور شدم بشینم پیش پدرم و دوستاش که مشغول تماشای یک مسابقه فوتبال بودن.اولش رغبتی نداشتم اما هیجان اونا و کری هایی که برای هم می خوندن باعث شد که کم کم به این مسابقه علاقمند بشم.اندک اندک قوانین بازی رو یاد گرفتم و می تونم بگم رسما از بازی های جام جهانی 90 ایتالیا یک طرفدار فوتبال حرفه ای شده بودم!

توی همون ایام و چند سالی قبل از اون با دو تیم برتر کشورمون یعنی پرسپولیس و استقلال آشنا شدم.توی اون زمان خیلی افت داشت که دم از فوتبال دوستی بزنی ولی طرفدار یکی از این دو تیم نباشی.من که خیلی بچه بودم و نمی تونستم درست تصمیم بگیرم به خواهر بزرگم نگاه کردم که سخت طرفدار تیم آبی پوش بود.برام همیشه سئوال بود که اون چرا و چطور طرفدار استقلال شده.چون توی ذهن من هیچ فرقی بین این دو تا تیم نبود.مدتی گذشت که فهمیدم پدرم هم طرفدار آبی هاست.بابام همیشه می گفتن من از بچگی طرفدار تیم "تاج" بودم!

یک منطق ساده به من گفت:طرفداری از یک تیم فوتبال دریک خانواده موروثی است!!!

سال ها گذشت و من به طرفداری از آبی ها ادامه دادم تا اینکه با همسرم آشنا شدم.(البته اون موقع هنوز همسر من نبودن!!) القصه فوتبال یکی از علایق مشترک ما بود که درباره اش حرف می زدیم.و من در این میون متوجه شدم که ایشون طرفدار پرسپولیس هستن.خب دیگه تکلیف من هم معلوم بود.اینبار احساسات من بر منطق موروثی بودن طرفداری از یک تیم غلبه کرد و من طرفدار قرمز ها شدم!!

روزگار به همین منوال سپری می شد و من به مرور زمان متوجه می شدم که در وقت مسابقات تیم آبی و قرمز من هیچ تعصب خاصی نسبت به هیچ کدومشون ندارم.به این نتیجه رسیدم که دوستدار ورزش فوتبال بودن و حتی فوتبال بازی کردن در سیزده بدرها و باقی گردش های نیمه علمی ! دلیل اون نیست که تو حتما طرفدار قرمز یا آبی باشی.

به همین دلیل رسما از طرفداری قرمزها دست کشیدم و شدم یه آدم اهل فوتبال.دیگه برام فرقی نمی کرد که چه تیمی داره بازی می کنه.طرفدار بازی خوب بودم و اون تیمی که بیشتر زحمت می کشید.(البته بازی های داخلی)

چند سالی سپری شد تا پسر من به سنی رسید که حتی با یک جفت جوراب گلوله شده –که در گوشه و کنار خونه ما فراوون هم بود!-فوتبال بازی می کرد.دوباره متوجه شدم که قضیه موروثی بودن طرفداری پیش اومده و پسرک کوچولوی من به تبعیت از پدر طرفدار قرمز ها شده!!

خب معلومه دیگه این دفعه هم احساسات مادرانه من بر همه چیز غلبه کرد و من در هر بازی تیم قرمز وقتی داد و فریاد و اشک و آه پسرم رو می دیدم چاره ای نداشتم جز اینکه دعا کنم تا تیم مقابل  ببازه.اینبار به طور احساسی طرفدار تیم قرمزها شده بودم!!

اما طرفداری پسر من به بازی های فوتبال ختم نشد.این تعصب به جایی کشیده شد که اون حتی حاضر نبود روی صندلی آبی بشینه ، توی بشقاب آبی غذا بخوره یا از لیوان آبی استفاده کنه.اون حتی شب ها پتوی قرمز رنگ روش می کشید.من هم که از تعصب بیجا در هر زمینه ای بیزار بودم تصمیم گرفتم با طرفداری از آبی ها تعادل رو برقرار کنم.اولش خیلی سخت بود ولی بالاخره موفق شدم.

وحالا همه چی به روال عادی برگشته. فقط من موندم روی یه خط بنفش!! با یه سئوال بزرگ توی ذهنم که چی میشه آدم ها نسبت به یه چیزایی تعصب پیدا می کنن؟حالا فوتبال یه مثاله کوچیکش بود! اصلا تعصب داشتن خوبه یا نه؟حد و حدود اون کجاست؟چرا تعصب برای مرد خوبه ولی برای زن نیست؟!!

راستی نکته آخر این که پسر خاله آرمین(پسرم) که از عمر شش سالش حتی سه ماه هم ایران نبوده و حتی یک بازی از مسابقات این تیم رو ندیده ، چنان طرفدار قرمزهاست که چندی پیش که این تیم برنده شد از شادی فریادهایی می کشید که ما به خنده افتاده بودیم. راستی یادم باشه برم تحقیق کنم ببینم پدر پسر خاله آرمین طرفدار چه تیمی بوده؟!!!

 

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 11:12 | لینک  | 

"برای دوستانی که نمی تونن عکس زیر رو ببینند.دستنوشته ای از خودم بوده که چون عکسه، گاهی باز نمی شه.اما متنش رو می نویسم که حداقل بتونین بخونین .اگه می خواین لطف کنین و نظر بدین برای همون پست بنویسین لطفا.ممنونم از همراهی همه شما..."

کهنه برگ های دفتری همرازم می شوند...مرا تا بینهایت استعدادم همراهی می کنند...سطرسطر سپید کاغذهارا تیزی قلم من آزار می دهد...با هر خراش صدایم مرکبی می شود...و اندیشه ام ناگفته برملا می گردد...از هر برگی نو واژه ای بیرون می تراود...و دست هایم...در التهابی ترین شب های عمرم...غرور شکسته ام را جمع می کنند...بازگونه های سردم را عبور پر پیچ و خم اشکی گرما بخشیده است...باز نوعروسی را لرزش دستانم سیاهپوش کرده است...باز احساساتی شده ام...باز گریسته ام...باز شعری سروده ام...

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 12:16 | لینک 

 
نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 16:30 | لینک  |