تبليغاتX
این نیز بگذرد...
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها

- من این موقع صبح اصلا اشتها ندارم.نمی تونم صبحانه بخورم!

 نگاهش رو از روی استکان چایی با حالت قهر به ساعت دوخت و در حالی که شاکی به نظر می رسید گفت:نگا کن.هنوز شیش نشده.ببین هوا چقدر تاریکه...می دونی من چقدر از تاریکی بدم میاد.اصلا می دونی تقصیر توئه اگه یه کم اصرار کرده بودی طرف خونه رو به ما اجاره می داد اونوقت لازم نبود من برای رفتن به اداره ساعت شیش از در خونه بیام بیرون...توی سرما...توی این تاریکی...

همسرش سعی کرد لبخند بزنه.به نق نق های زنش عادت کرده بود.گفت:در عوض اینجا بزرگتره.ببین یه میز چهار نفره توی آشپزخونش جا گرفته. آخرین واحدش هم اجاره رفت.خدا کنه اینم مثل بقیه همسایه ها خوب باشه.

 

- لا اقل اگه یه ماشین می گرفتی مجبور نبودم صبح به این زودی پاشم.به خدا بدبخت ترین آدما هم الان یه چهار چرخه دارن..

- می دونی به نظرم همسایه جدیدمون یه نوازنده باشه.دیروز دیدم که یه پیانو بزرگ سه پایه سیاه رو  می بردن داخل.می گن تنهاست.زن و بچه نداره.فکر کنم از اون استادای پیر باشه که...

- برو بابا حوصله داری.حالا از این به بعد باید صدای دینگ دینگ پیانو رو هم تحمل کنم.وااای چرا هوا روشن نمیشه.پاشو همه چراغارو روشن کن قلبم گرفت!

 مرد از جا بلند شد.دوتا لوستر پنج شاخه و یک آباژور پایه بلند رو روشن کرد.

- آخیش...لا اقل حالا جلوی پامو می بینم.ناهارت یادت نره ها.من رفتم.اگه خوردم زمین تقصیر توئه.خیابونا یخ زده.هوا هم که تاریکه...

در بسته شد.

توی حیاط همسایه جدید رو دید.آروم به هم سلام کردن.پیر نبود.یه مرد جوان.خوش لباس.صورت اصلاح کرده.با بوی خوش ادکلن و یه عینک بزرگ.همسایه لبخند قشنگی زد و گفت:صبح زیباییه.سرد و زمستونی.بیرون حتما یخبندونه.من همسایه جدید شما هستم.به زودی میام و با همه آشنا میشم.

 حس عجیبی در صدای مرد همسایه بود.حسی آشنا.حس زندگی...

-خوشحال میشیم.تشریف بیارید...شما هم مثل من مجبورید صبح به این زودی از خونه بزنید بیرون.ماشینم که ندارید.هوا هنوز روشن نشده.من از تاریکی متنفرم.

مرد همسایه دوباره لبخند زد.با یک حرکت عجیب در رو باز کرد و گفت:من از سمت چپ می رم شما؟

-من می رم ایستگاه اتوبوس.سمت راست...

-پس تا بعد...روز خوبی داشته باشید...خدانگهدار

 

از چیزی که دید قلبش فشرده شد.دستاش شروع به لرزیدن کرد.حالت تهوع بهش دست داده بود.همونجا روی یخ ها نشست.از خودش بدش اومد.از خودش که گفته بود از تاریکی متنفره...

از زیر پالتوی گرون قیمت مرد همسایه یه عصای سفید بیرون اومد.

مرد همسایه با صدای زیبایی زمزمه می کرد: یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...

 

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 13:55 | لینک  | 

چند وقت قبل مطلبی نوشتم با عنوان آن روز که تو رفتی...

نمی دونم مثل اینکه خیلی ها رو غمگین کرده بود...

مطلب امروزم تقدیم به همه دل های پاک و مهربون.

و البته به خواهر عزیزم-پریسا- اینم سفارشت!

 

آن روز که تو آمدی

خندیدم

از ته دل خندیدم

 

                                   آفتابی دمید

                                       پروانه ای پرید

                                           هزار ستاره از آسمان  به  روی  تن  خسته ام  بارید

 

آن روز که تو آمدی خندیدم

 عاشقانه  نگاهت  را دیدم

 

بر بال های خیال

    تا  فراسوی  رویا هایم  پر کشیدم

          با  حضور گرم  تو

                 به قله  امن  آرزو هایم  رسیدم

 

                                        آن روز که تو آمدی

 

                                                              آنقدر خندیدم        که  به  گریه  افتادم ... !

 

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 14:36 | لینک  | 

روی مبل نشسته بودم با یه لیوان چایی داغ که صحنه بلند شدن بخار از روی اون رو همیشه دوست دارم.از پنجره قدی به حیاط و شاخه های عریان درخت ها نگاه می کردم.بعد از ظهر یکشنبه بود.کسل کننده و درد آور.حتی بدتر از عصر روزهای جمعه توی ایران.همه جا تعطیل .همه توی خونه هاشون.برنامه های تلویزیونی بی مزه و الکی.

نمی دونم چرا ناخود آگاه فکرم به سمت چیزای ناراحت کننده می رفت.کم کم حس کردم همه چی رو در هاله ای از مه می بینم.قطره های اشکام بودن که اجازه فرود می گرفتن.همه چیز غم انگیز به نظر می رسید.

من غافل از این بودم که پسرم که اون روزا شش ساله بود داره منو تماشا می کنه.ناگهان دست از بازی کشید و اومد نشست توی بغل من.سرش رو گذاشت روی شونه هام و با دستای کوچولو و نازش مشغول نوازش من شد.

 

یه لحظه به خودم اومدم و فکر کردم که کارم اصلا درست نبوده .پسرم گفت:مادر چرا ناراحتی؟

لبخند کجکی زدم و گفتم:ناراحت نیستم.یه کم دلم گرفته از تنهایی.

به من خیره شد و گفت :ولی من که اینجام.شما که تنها نیستی؟

گفتم:خب آره...     اما چیز دیگه ای به ذهنم نرسید تا بگم.

پسرم با صدای بلند تری گفت:و من هم تا آخر عمرم پیش شما می مونم.

خواستم جو رو عوض کنم خندیدم و چشمکی زدم و گفتم: نه پسرم  تو بزرگ که شدی انشا الله ازدواج می کنی و... منظورم این بود که خونواده دار می شی و میای دور و بر من که دیگه تنها نباشم اما فکر می کنم پسرم دقیقا عکس این موضوع رو از حرف من برداشت کرد .چونکه صحبت من رو قطع کردو گفت:

 نه مادر من "ایشا الله " وقتی ازدواج می کنم که تو بمیری!!!!!!!!!!!!

 یه نگاهی به چشمای معصوم و درشتش انداختم.پسرکم صادقانه می خواست بگه که منو تنها نمیزاره!

بعد از ظهر کسل کننده یکشنبه به من خیلی خوش گذشت.خدا می دونه که چقدر خندیدم...

 

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 15:37 | لینک  |