
می دونی ، باور کن می خواستم فردای همون روز بهت بگم.اما تو همون شب منو به خاطر هفتمین سالگرد ازدواجمون سورپریز کردی و کلی هم زحمت کشیده بودی.نتونستم حرفی بزنم.
بعد از ده روز بالاخره با خودم کنار اومدم.می خواستم بهت بگم.همون شب که رفتیم رستوران.اما...اون موبایل لعنتی...اون تماس...و اون خبر...
برای مردن خیلی جوون بود.هر دومون دوستش داشتیم.فاجعه بود.من بازم مجبور شدم صبر کنم.
شش ماه بعد که زندگی دوباره به روال عادی افتاد و حال و روز من و تو هم خوب شد عزمم رو جزم کردم که درباره اش باهات حرف بزنم.نمی خواستم یه روزی برسه که بگم دیدی دیر شد.
همه چیز رو آماده کرده بودم.اما درست همون روز فهمیدیم که داریم مامان و بابا می شیم.شادی حضور فرزند همه چیز رو تحت الشعاع خودش قرار داد و من نه اون روز بلکه تا روزی که بچمون سه ساله شد نتونستم باهات حرف بزنم.اونقدر لحظات شیرینی داشتیم که دلم نمیومد خرابش کنم.اما بعد از تولد سه سالگی دخترمون دیگه تصمیم قطعی داشتم که ببرمت یه جای خلوت .جایی که نه برق باشه ،نه تلفن و نه صدای بچه.حتی همه حرفام رو نوشته بودم.می ترسیدم بعد از اینهمه وقت یادم رفته باشه.همه چیز رو با جزییات.
ولی حالا که بهش فکر می کنم تنم می لرزه.یادته داداشم اومد و گفت جواب آزمایش های مامان رو گرفته.یادته چقدر هر سه تامون گریه کردیم.حتما یادته.افسوس که سرطان وجود نازنینش رو ازمون گرفت.دو سال درگیر بودیم.هر دکتری که گفتن.هر جایی که شنیده بودیم.کارمون دیگه به جادو و جنبل کشیده شده بود.اما...
بعد از رفتن مادر اینبار دیگه خودم حال و روز درستی نداشتم.درگیر کارهای بابا بودیم.یادته خونه رو عوض کردیم.بابا رو آوردیم پیش خودمون.
بازم می خواستم توی همون روزا بهت بگم.بازم یادم اومده بود که این حرف سال هاست که توی گلوم مونده.اما حضور ضعیف و پر غصه بابا و زحمت هایی که براش می کشیدیم نزاشت.
وقتی پسرمون چهار ساله شد دوتایی رفتیم یه سفر.از اولش این سفر رو برای این ترتیب داده بودم که بتونم باهات حرف بزنم.چقدر خواهش کردیم که خاله خانم بچه هامون رو نگه داره.گفتیم دوروزه میریم و میایم.دلشون برامون سوخته بود که قبول کردن.اما دو روزمون شد چهار روز.خیلی خوش گذشت.به یاد اوایل ازدواجمون.چقدر عاشقانه بود...
بعدش جریان ازدواج داداش پیش اومد.هر دومون هیجان زده بودیم.یادته چه عروسی براش گرفتیم.من و تو تنهایی.همه از تعجب شاخ درآورده بودن حتی خود داداش.
وقتی بابا در کمال آرامش توی رختخواب خودش چشم از دنیا فرو بست تا مدت ها حالت افسردگی داشتم.اما هنوزم یادم بود که باید بهت بگم.باید باهات حرف بزنم.دیگه داشتم جزییاتش رو فراموش می کردم.یه چیزاییش خوب یادم مونده بود.مثل دلیلش.اما بقیه داستان داشت کمرنگ تر می شد.یک سال گذشت.زمستون بود.نمی دونم یادت میاد یا نه.شوفاژا از کار افتاده بودن.هر چهارتاییمون داشتیم می لرزیدیم.تو بخاری رو روشن می کردی و من پتو میاوردم.نگاهم بهت افتاد و گفتم حالا دیگه وقتشه.الان هر دوتامون سرد و گرم روزگار رو چشیدیم.حالا دیگه می تونم باهات حرف بزنم.
افسوس...انگار یه چیز ی بود که مانع شد...توی اینهمه سال...مریضی عجیب و غریب پسرمون...مشکلات درسی دخترمون...اخراج من از اداره...شروع کار جدیدم...قبولی بچه ها توی دانشگاه...عاشق شدن آقا پسرمون که داشت دیگه مهندس می شد...حرص و جوش های من و تو...ازدواج دختر کوچولومون...راضی شدن من و تو به آوردن اون عروس بی دست و پا...مشکلات مالیشون...نوه دار شدمون...
حالا اینجا بالای سر تو نشستم.می دونی دیگه پیش من نیستی.از این به بعد تنهای تنهام.
دیگه دنبال یه فرصت نمی گردم که باهات حرف بزنم.با تو خیلی خوشبخت بودم.
دیگه لازم نیست نگران باشم یا با وجدانم بجنگم.
دیگه چیز خیلی زیادی یادم نیست . اما...
همون روزا که تو در تدارک مراسم هفتمین سالگرد ازدواجمون بودی...همون چهارشنبه ای که گفتی یه کم دیر میای...آخ...دیگه حتی دلیلش هم یادم نیست...ولی بدون من یک بار بهت خیانت کردم...همون چهارشنبه کذایی...همون یک بار...و در این همه سال می خواستم ازت معذرت بخوام و بگم حاضرم برای جبران این خطا هر کاری بکنم...می خواستم بهت بگم که چقدر دوستت دارم و اون فقط یک لحظه غفلت و اشتباه بود...می خواستم بگم که چقدر از یاد آوری این خاطره احساس شرم و عذاب می کنم ...اما الان دیگه نمی خوام حرف بزنم...تو نیستی و من باید به تنهایی زندگی کنم...چقدر دلم برات تنگ شده...
قبل از همه چیز بگم که برای این پست کسی رو دعوت نمی کنم.خب آخه خودتون بگید آدم نمی تونه بقیه رو مجبور کنه که بیاین یه چیزایی رو بخونن که شاید اصلا براشون جالب نباشه.البته یه قصد دیگه ای هم دارم از خبر نکردن دوستان...به قول شاعر... اینــــــــــم بمونه..... و اما مطلب روز:
یکی از دوستای خیلی خوبم من رو دعوت کرده به بازی.نمی دونم دقیقا جریانش چیه.یعنی چون و چراش رو نمی دونم.اما خب از اونجایی که نزدیک بیست سالی می شه که بازی نکردم خوشم اومد و شرکت کردم.
و اما خودم:
یک-من آدم خیلی مثبتی هستم.تا وقتی یه اتفاق بدی-خدای نکرده-رخ نده غصه الکی نمی خورم.
دو-یه دوست واقعی ام.اونقدر دوست توی زندگیم دارم که خدا می دونه.بچه ها به من می گن "خانم معرفت".تا وقتی کسی خودش نخواد من هیچوقت فراموشش نمی کنم.تحمل آدمای دروغگو رو هم ندارم!!
سه-کلا آدم آرومی هستم.اهل شعر و موسیقی و کتاب خوندن و عاشق همه کارهای هنری.اگه نخوام همش از خودم تعریف کنم باید بگم تا حدودی هم یک دنده تشریف دارم.یعنی در کمال آرامش معمولا کاری رو می کنم که خودم میخوام(خدا کنه همسرم اینجا رو نخونه!!!!!!!
)
چهار-توی ایران که بودم همیشه معلم و دبیر زبان انگلیسی بودم.یادش به خیر.چقدر دلم برای اون حال و هوا تنگ شده.داستان و مقاله هم برای مجلات می نوشتم.خبرنگار هم بودم.(تازه یه عالمه کار دیگه هم می کردم.ولی چه فایده الان از صبح تا شب و بالعکس در منزل نشسته ام!!!!!!!!)
پنج-البته من سن و سالی ندارم!!!!ولی خیلی وقت پیش ازدواج کردم و یه پسر هفت ساله هم دارم!!!
راستی نمی خوام برای این پستم عکس بزارم.دلیلش رو بعـــــــدها می گم!!!!!!(اینم برای ایجاد حس کنجکاوی و جالب شدن قضیه!!!)
ازتون دعوت می کنم که به وبلاگ زیر سر بزنید.البته فقط یه شرط داره... باید انگلیسی بلد باشید...
اما وبلاگ زیباییه به رفتنش می ارزه
http://esperichoo.blogspot.com
سلام دوستان خوب من
اين بار مطلبی که نوشتم درد دل های بچه ها با خداست.واقعا که صداقت و پاکی اونا آدم رو تحت تاثير قرار ميده.
خدايا آيا تو واقعا نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟Lucy
خدايا چرا به جای آن که بگذاری مردم بميرند و دوباره آن ها را به وجود آوری همان هايی که خلق کرده ای را نگه نمی داری؟Jane
خدايا من به يک عروسی رفتم و عروس و داماد همديگر را درست در کليسا بوسيدند .آيا کار درستی انجام داده اند؟Neil
خدايا من خيلی وقت ها به تو فکر می کنم حتی زمان هايی که دعا نمی کنم.Elliot
خدايا من آمريکايی هستم.تو کجايی هستی؟Robert
خدايا ممنون از اينکه به من برادر کوچکی دادی .ولی من برای يک توله سگ دعا کرده بودم.Joyce
خدايا اگر تو يکشنبه ها در کليسا ما را مي بينی پس من کفش های جديدم را به تو نشان می دهم.Mickey
خدايا اگر قرار است ما به شکل ديگری دوباره به اين دنيا برگرديم خواهش می کنم من "جنيفر هورتون" نباشم.من از او متنفرم.Denise
خدايا اگر مثل علاالدين به من يک چراغ جادو بدهی من همه چيز به تو می دهم.البته به جز پول ها و شطرنجم.Raphael
خدايا اگر تو اجازه می دادی که دايناسورها زنده بمانند ديگر هيچ کشوری برای ما نمی ماند.تو واقعا کار درستی انجام دادی.Jonathan

