تبليغاتX
این نیز بگذرد...
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها

صدایی گفت:گلچهره جون فقط هر چی خانوم جونم گفتن شما بگو چشم.باشه؟

گلچهره فقط سرش رو تکون داد.نگاهی به مردی که قرار بود به زودی نامزدش بشه انداخت و نگرانی و تشویش رو از چشماش خوند.نمی فهمید چه خبره.

یه صدای دیگه ای گفت:گلچهره جون مامان طوبی خیلی مهربونه ها فقط از اینکه بی خبر دایی اومده خواستگاریتون یه کم ناراحته.تو رو خدا به دل نگیریدا.

در باز شد.صدای صلوات بلند شد.عروسا و دخترای طوبی خانم هر کدوم یه کاری می کردن.نوه ها با صدای بلند سلام می کردن.پسرا و دامادا مهمونا رو به داخل هدایت می کردن.طوبی خانوم از سوریه اومده بود.

یه کم چاق بود.همیشه مقنعه سفید به سرش و یه تسبیح شاه مقصودی هم دور گردنش بود.به قول خودش از امام رضا هدیه گرفته بود.سالی دوبار می رفت مکه.دو ماه یک بار می رفت مشهد.دو روز تو هفته حتما می رفت جمکران.علاقه زیادی هم به امامزاده صالح داشت.می گفت حاجتشو زود می گیره.دو شنبه ها تو خونش مجلس قرآن خونی بود.شنبه ها اگه مناسبتی بود که هیچ برگزار می شد.مثل مولودی و روضه.اگه نه با خانما جمع می شدن درباره مسائل دینی حرف می زدن.

همه رو به انجام کار ثواب سفارش می کرد.نماز اول وقت از هر کاری براش واجب تر بود.

سر و صدا ها خوابید.مهمونا خوب پذیرایی شدن.عده ای رفتن .عده ای موندن.گلچهره هم منتظر بود تا درست و حسابی معرفی بشه.چادرش رو اونقدر محکم گرفته بود که به نظر می رسید ده دوازده کیلو وزن چادرشه.

طوبی خانم از سفر یک ماهش به سوریه می گفت.نگاهی به ساعتش انداخت و با صدای بلندی گفت: وقته صلاته.پاشید همگی.آقا صادق ،بفرمایید آقایون سالن پایین.

همه بلند شدن.خانم ها رفتند توی یه دستشویی.جا برای همه بود!

طوبی خانم روسری طیبه رو جلو کشید و گفت:نه ساله شدید طیبه خانم.حجابتون مثل بچه های کو چیک می مونه که.

نگاهش رو چرخوند و گفت: آیه ،مادر جون گردی صورتت رو بشور.موهاتو خیس نکن.

- طاهره جان، شما شکمت دیگه خیلی بزرگ شده پشت میز بشین نمازتو بخون.به بچه فشار نیاد.یه پارچه بنداز روی صندلی تا مطمئن باشی کثیف نیست.

-محبوبه،عروس خوشگلم بارها از شما خواستم آب می ریزی روی دستت، آب نباید سربالا برگرده وضوتون باطل میشه.

-معصومه، عزیزم شما بالاخره این سوره قدر رو یاد گرفتی.چیزی تا ماه رمضون نمونده ها!؟

-نرگسم،وقت وضو آدامس نجو.کار قشنگی نیست.حواست به کارت باشه.

- زهرا خانوم ،شما امروز جلو بایست.

همه ساکت شدن.طوبی خانم ادامه داد.من و گلچهره خانم توی یه اتاق دیگه نماز می خونیم.

رنگ از صورت همه پرید.

توی اتاق دو تا سجاده ترمه پهن بود.با تسبیح و عطر مشهدی و گل های یاس.

یکی از سجاده ها کمی جلوتر بود.گلچهره روی عقبی ایستاد.اما طوبی خانم اشاره کرد که سجاده ی جلویی جای اونه.گلچهره گفت:آخه زشته که...

طوبی خانم نشست رو زمین و گفت:ببین دخترم عروس من باید بتونه پیش نماز باشه.اولا چادرتو درست کن.قوزک پات معلومه.دوما یه مقنعه اونجاست بزار سرت چادر نمازت هی بالا و پایین نشه.سوما قبله درست به سمت پنجره است.من پشت شما می ایستم.بفرمایید...الله اکبر...

گلچهره نفهمید چی خوند.چی کار کرد.شکر خدا رو به جا آورد یا فقط حواسش به مقنعه و چادرش و قوزک پاش بود.

وقتی نمازش تموم شد برگشت تا رضایت مادر شوهر آینده ش رو ببینه.اما...یه لحظه نزدیک بود از خنده منفجر بشه...

طوبی خانم با کفش روی سجاده ایستاده بود...

 

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 9:33 | لینک  | 

چقدر این کاردهای مخصوص پوست کندن هویج کار ها را راحت کرده بود.سرش پایین بود.هویج ها را یکی یکی پوست می کند و با دقت در آبکش می انداخت.به دخترکش فکر می کرد.از اینکه بالاخره توانسته بود دوستی برای خودش پیدا کند هیجان زده بود.دخترک از صبح به پارک پشت منزلشان رفته بود تا با "دوستش" بازی کند.چقدر او را نزد روانپزشک برده بود.چقدر بابت این جمع گریزی او اشک ریخته بود.دکتر به او گفته بود چیزی او را از محیط بیرون و افراد جدید ترسانده است.و امروز بالاخره این ترس از بین رفته بود و دخترکش خندان و شاد با عروسکش برای بازی بیرون رفته بود و الان دو ساعتی از آن موقع  می گذشت.می دانست که مسبب اصلی ترس دخترکش خودش بوده است.او را همیشه از تاریکی از دزد از هیولا و از همه چیز ترسانده بود.از زنان و مردان چاقی که سیگار می کشند.از همسایه هایی که به او لبخند می زنند.از سگ و گربه های کثیف.از همه چیز...

می دانست تمام این ترس ها در واقع در درون خودش وجود داشته اند و ...

 

دست هایش را آب کشید.دخترش با سر و صدا وارد شد.صورتش از گرما گل انداخته بود.عروسکش را زیر بغلش زده بود.با عجله گفت:مامان یه بطری آب می دی ببرم برای بازی؟

مادر در حالیکه در درون زیبایی و شیرینی دخترش را ستایش می کرد بطری کوچکی را زیر شیر آب گرفت و با هیجان گفت:بازی می کنید عزیزم؟

-بله

-با کی؟

-با دوستم؟

-چه بازی؟

-خاله بازی،قایم موشک ، به رنگه...دیگه...گرگم به هوا.همه چی.

-آفرین دخترم.بچه کدوم همسایمونه؟

-نمی دونم

مادر خندید.خودش هنوز همسایه ها را خوب نمی شناخت.

پرسید:دختره یا پسر؟

-نمی دونم

مادر دوباره لبخند زد.در سن و سال دخترش تشخیص جنسیت بعضی از بچه ها کار سختی بود.خاله ی مادرش تا ده سالگی به پسرش دامن می پوشاند.چون دلش می خواست فرزند هشتمش دختر باشد.کلفت خانه پدر بزرگش هم تا نه سالگی سر دخترش را از ته می تراشید...شاید به امید آن که فرزند دوازدهمش تغییر جنسیت بدهد!!

دوباره پرسید:خب مادر و پدرش چی کارن؟

-نمی دونم

مادر کنجکاو شد.با خودش گفت:نکنه اصلا دوستی در کار نیست؟با اندوه فراوان پرسید:پس لا اقل بگو ببینم اسمش چیه؟

دخترک با شادمانی گفت:

- خدا  !

بطری را گرفت و به طرف پارک دوید.

 

مادر آهی کشید.یادش آمد در پایان همه قصه های شبانه اش این جملات را تکرار کرده بود:

"حتی اگر هیچ کسی را نداشته باشیم

حتی اگر هیچ کس ما را دوست نداشته باشد

حتی اگر همیشه تنها باشیم

یک نفر هست که  ما را همیشه دوست دارد حتی اگر به او بدی کنیم.یک نفر هست که همیشه مواظب ماست حتی وقتی خودمان از خودمان مراقبت نمی کنیم.یک نفر هست که در همه لحظه ها کمکمان می کند و ما را تنها نمی گذارد.یک نفر هست که می توانیم برای همیشه به او اطمینان کنیم... و او کسی نیست جز خدا"

 

هویج ها را در ظرفشویی گذاشت.شیر آب را باز کرد.هنوز هم خوشحال بود که دخترش یک همبازی پیدا کرده است!

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 9:5 | لینک  | 

کلا من علاقه زیادی دارم به اینکه سر به سر این هلندی ها بزارم.نمی دونم از بیکاریه یا کلا یه جور بیماریه.

دفعه قبل براتون از عددها و ساعت و بعضی از کلماتشـــــــــون گفتم و البته لقب اشرافی شون .یادتونه که      "کله پنیری ها"!!!!

 

آسیاب های هلندی

 

این مردمان قد بلند توی زندگیشون فقط اون کاری رو می کنن که قانون گفته.حالا  این قانون رو یا دولتشون تعیین کرده یا فرهنگ و رسومشون.فرقی نمی کنه.

همه ما ایرانی ها با "کباب" میونه خوبی داریم.هممون منتظر یه فرصتیم که یا توی خونه کباب درست کنیم یا بریم رستوران . این هلندی ها هم همچین چیزی دارن.بهش می گن"کباب کردن".همون باربکیوی خودمون!

حالا اونا گوشت های دیگه رو کباب می کنن بماند .نکته خنده دار اینه که اگه تو زمستون تو رو در حال درست کردن کباب ببینند اینقدر مسخره ت می کنن و بهت می خندن که کباب قلوه سنگ میشه می چسبه ته گلوت!نمی دونم کدوم جد و آبادی به اینا گفته کباب فقط تابستون.حالا توی اون گرما کنار آتیش ایستادن چه لذتی داشته من دیگه نمی دونم!!!

مردمان خوب و زحمتکش این کشور کوچولو علاقه زیادی به رنگ ها دارن.یعنی شما وقتی به سر تا پای یه آدم مخصوصا جووناشون نگاه می کنید همه طیف های رنگی رو تو لباساش می بینید.از سبز و قرمز و آبی بگیر تا طلایی و نقره ای و فسفری و بادمجونی و پرتقالی!!!نمی دونید آدم یاد رنگین کمان که چه عرض کنم یاد جعبه 48 تایی مداد رنگی می افته.تازه شم اونقدر شیک پوشن اینقدر شیک پوشن که خدا می دونه!!!!

توی زمستون صندل می پوشن توی تابستون چکمه های بلند.

پیرهن های بلند رو با شلوار جین می پوشن و هیچوقت از دستکش و کلاه توی سرمای زیر صفر استفاده نمی کنن!!!!!

(راستی اکثر آقایون توی تابستون صندل هاشون رو با جوراب می پوشن!!!!)

دیگه اینکه نه بدتر از ما –به قول یکی از بچه ها- کمی تا قسمتی فضول تشریف دارن.یعنی دوست دارن از همه چیز تو سر در بیارن.تو گاهی ماجراهای زندگیت رو از کسی می شنوی که کلا در زندگیت یک بار بیشتر ندیدیش.اونم پشت چراغ قرمز باهاش بای بای کردی!!!!!

هلندی ها با صدای بلند حرف می زنن.نه اون بلندی که فکر می کنید ها.نه.بلنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!!

مثلا نشستی توی اتاق داری با دقت یه مطلبی رو می خونی سه تا کوچه بالاتر عده ای رد می شن.می تونی توی بحثشون شرکت کنی و نظراتت رو بدی.توی قطار و اتوبوس که دیگه بدتر.اگه خدای نکرده بخوای با موبایلت حرف بزنی طرف مقابلت حتما سر سام می گیره!!!!البته این برای زمانیه که بخوان حرف بزنن.اگه نه که هیچ.

راستی هلندی ها بچه هاشونو دعوا نمی کنن.هر کاری کنن.جیغ بزنن ، همه چیز رو به هم بریزن ، توی مغازه تصمیم بگیرن پایین ترین لیوان بلوری رو از جاش بردارن ، حتی اگه یه خطر جدی تهدیشون کنه.مثلا در حال سقوط از پله برقی باشن!!!!

البته یه چیزایی هم دارن که عمرا توی کشور ما یافت می نشود!

مثلا اهل دعوا کردن نیستن.من تا به حال دو تا آدم هلندی رو ندیدم که یقه همو گرفته باشن.حتی گاهی وقت ها من دلم می خواد یه خودی نشون بدم اما اینا خیلی خونسردن.

هیچوقت بوق نمی زنن.حتی اگه سه ساعت توی ترافیک بمونن اخم نمی کنن.وقتی به هم می رسن حتما با لبخند سلام می کنن.اگه یه سئوالی ازشون بپرسی با صبر و حوصله جوابتو می دن و تا اونجایی که بتونن بهت کمک می کنن.

همشون انگلیسی بلدن حرف بزنن.حتی اگه نتونن صحبت کنن حتما می فهمن.

با خارجی ها رفتار خیلی بهتری دارن.مخصوصا در مقابل آلمانی ها یا فرانسوی ها که خدا نصیب نکنه !

راستی می دونید جمعیت هلند چند نفره:کمی بیشتر از 16 میلیون نفر!!!(آخی کوچولو ها!!!)

می دونید چند تا دوچرخه توی این کشور هست:17 میلیون تا!!!!!

می دونید بلند قد ترین مردم دنیا کجایی هستن؟خوب معلومه دیگه هلندی هستن.

اینم یه کم از خوبی هاشون.تا قسمت بعدی خدانگهدار!

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 10:0 | لینک  |