این ماجراهای هلندی ها مثل اینکه خیلی مورد اقبال عمومی قرار گرفته.دوستای زیادی از من خواستن که ادامه بدم.با تشکر از همه شما این هم ماجراهای این بار:
این عکس هم میدون"بولینگ" در شهر آیندهوون هست.عکاس هم خوده بنده!

قبل از هر چیزی بگم که استثنا در همه جای دنیا وجود داره.این چیزا که من درباره هلندی ها می نویسم اون چیزیه که عمومیت داره ولی صد در صد نیست.
هلندی ها هیچوقت دروغ نمی گن!حتی اگه گفتن حقیقت به ضررشون تموم بشه.برای همین خیالت راحته که اگه یه هلندی یه چیزی رو بهت بگه دیگه نباید پیگیری کنی ببینی راست گفته یا نه.یعنی آدمای خیلی رکی هستن.چیزی به نام تعارف هم که ابدا ندارن.
حس انسان دوستی در این ها خیلی زیاده و در عین حال انسان های کم توقعی هستند.دوستی تعریف می کرد که از محل کارم اومدم بیرون و دیدم که ماشینی با من تصادف کرده و راننده هم فرار کرده.ناراحت و ناچار سوار ماشینم شدم که خانمی به شیشه زد و گفت من ساکن این خونه ای هستم که ماشین تو جلوی اون پارک بود و این هم شماره ماشینی که با تو تصادف کرده.دوستم می گفت که از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم و به اون همسایه مهربون گفتم که من چه جوری می تونم این محبت شما رو جبران کنم و اون خانم با لبخند گفت:اگه تو هم جایی چنین اتفاقی رو دیدی همین کاررو بکن!
یعنی به خاطر کاری که برای کسی انجام می دن توقع تشکر و گل و هدیه و این چیزا ندارن.حتی من برخورد داشتم که اگه خیلی ازشون تشکر کنی بیچاره ها یه کم گیج می شن.
هلندی ها اصلا و ابدا مغرور نیستن.برعکس تصوراتی که شاید ما نسبت بهشون داریم اونا خاکی و مهربونن.هیچوقت به خونه،ماشین،قیافه،تیپ ،شغل،مقام یا پولشون نمی نازن.یعنی اصلا مرتبه اجتماعی و مقام یه نفر تاثیری در دید دیگران نسبت به اون آدم نداره.دکتر،مهندس ،استاد دانشگاه و ...می بینی که با وجود داشتن آخرین مدل اتومبیل با دوچرخه می ره سر کار و بر می گرده.چون معتقده که ورزشه خوبیه و راهیه برای جلوگیری از ترافیک!
خب البته همین طور هم با تو رفتار می کنن.اگه مثلا بیان خونت و تو هم چندین و چند مدل غذا براشون درست کنی و خیلی هم مهمون نوازی کنی دست آخر بهت می گن"ممنون از پذیرایی و غذا"،همین!حالا شما در نظر بگیرید توی ایران یه هلندی همچین کاری بکنه تا صد سال بعد از مرگش هم پشت سرش حرف می زنن!!
هلندی ها توی دوچرخه سواری مهارتی دارن که فقط باید ببینید.من صبح ها خانم هایی رو می بینم که دو تا بچه روی دوچرخه شون دارن و یه کالسکه هم به پشت اون بستن و خودشون هم یه کیف بزرگ به کولشونه و خیلی راحت توی باد و بارون رکاب می زنن! بچه های کوچیک و حتی پیرمرد و پیرزن های هفتاد ،هشتاد ساله توی خیابون با دوچرخه این ور اون ور می رن.
هلندی ها انسان های نازنازی نیستن.خیلی واقع بین هستند.همسایه خواهرم-خدا رحمتش کنه- که به سرطان دچار بود روزی به خواهر من گفته بود "من همه ی کارهام رو انجام دادم و منتظرم،هر وقت زمان مرگم برسه من آماده ام"!
من خودم برنامه ای توی تلویزیون دیدم که خانمی دو تا بچه معلول داشت و با همسرش و همون دوتا بچه که روی ویلچیر نشسته بودن اومده بود کنار دریا و به گزارشگر می گفت"من بهترین لحظات رو دارم،یه همسر خوب و دو تا بچه ی مهربون و خوشگل،من دیگه چیزی از خدا نمی خوام".شاید باورش برای ما ها خیلی سخت باشه.ولی اینا این جورین.زندگی رو برای خودشون سخت نمی کنن...
خب دیگه فکر کنم برای این بار کافی باشه.تا دفعه بعدی...
سال نو بر شما مبارک

قصه اول:
ده روز به شدتی مریض بودم که واقعا نمی تونستم از رختخواب بیام بیرون.هر دردی که تصور بکنید اومده بود به سراغم.بالاخره یه روز جمعه تصمیم گرفتم برم دکتر(اینجا شما نمی تونید همینجوری برید پیش متخصص.اول دکتر خانواده باید شما رو ببینه اگه تجویز کرد اونوقت!!!)من توی بارون ،پای پیاده رفتم مطب جناب دکتر.احساس می کردم هر لحظه ممکنه غش کنم.از خدا می خواستم فقط برسم به دم در این مطب.خلاصه وقتی خوشحال وارد ساختمون شدم می دونید چی شد این مکالمه ی من و خانم منشی بود:
من : سلام ببخشید من می خواستم دکتر رو ببینم؟
منشی : بله، تب دارید؟
من: الان فکر نمی کنم.
من : پس بفرمایید دوشنبه تشریف بیارید.دکتر فقط مریض های تب دار رو می بینند!!!!!!!!!!!!
وقتی با تمام غصه و درد راه اومده رو دست از پا درازتر بر می گشتم و بازم دعا می کردم فقط به در خونه برسم و از حال نرم ، توی دلم می گفتم خدایا یا من تا دوشنبه خوب شم یا تب 40 درجه بکنم که اینا من رو به عنوان مریض قبول کنند!![]()
پسرک هفت سال و نیمه ی من توی سالی که گذشت چند بار عاشق شد و خوشبختانه بعدشم بی خیال!اولین بار یه دختری توی پارک بوسیده بودتش!!!(بعضی از دوستان یادشونه این مطلب رو).خلاصه روزگار ما شده بود "دیمی خانم".بعد از اون نوبت به یه دختر انگلیسی الاصل شد به نام "فرانچسکا".متاسفانه همه بچه های مدرسه از این دختر اخمو که به هیچ کس هم محل نمی ذاشت خوششون میومد.بنابر این این عشق هم به جایی نرسید.حالا دیگه من شخصیت های کارتونی رو فاکتور می گیرم و به اطلاعتون می رسونم که مورد جدید دختری از کشور هنگ کنکه.اسمش هم "ریتا" ست.خلاصه نامه والنتاین و شکلات و قلب شده مال ایشون.اینم یه مکالمه بین من و پسرم در همین رابطه:
آرمین: مادر ، من فردا می خوام به "پوتری" بگم بره به "ریتا" بگه که من عاشقشم!
من:خب چرا خودت نمی گی؟
آرمین: آخه می دونید پسرا دوست ندارن برن این حرفا رو به دخترا بزنن.یه حس بدی پیدا می کنن.
من:اما دخترا خیلی دوست دارن که این حرفا رو بشنون!
نتیجه گرفتم که "غرور در آقایان" از همون اوان کودکی رشد پیدا می کنه.اصلا غریزیه!!!!!به تربیت هم مربوط نمیشه...![]()
در آغاز بهار برای همه دل های پاک و مهربون شادی و سلامتی آرزو می کنم.
