به جشن ...اُمین !!! سالروز تولد من خوش آمدید.(۲۳ اردیبهشت)
ممنون که به من لطف داشتید و سر زدید
سه تا خاطره جالب دارم از روزهای تولدم..

آخرین سال دبیرستان من و دو تا از دوستام تصمیم گرفتیم به مناسبت تولد من بریم بیرون ناهار بخوریم.بعد از ناهار هم یکباره تصمیم گرفتیم بریم توی یه کافی شاپ و مقداری دسر نوش جان کنیم.اون روزها علاقه عجیبی به روزنامه"سینما"داشتم.هر روز می خریدم و خبرهای سینما رو دنبال می کردم.هوا بارونی بود.یعنی بارون نمی بارید ولی ابری بود و نمناک.روزنامه هم کمی حالت مرطوب داشت.خلاصه ما نشسته بودیم و داشتیم "گلاسه" ها رو می خوردیم و خبرهای روزنامه رو می خوندیم.اتفاقا صفحه اصلی عکس بزرگی از "ابوالفضل پور عرب" بود.ما اونقدر حرف زدیم و خوردیم که فکر می کنم صاحب کافی شاپ رو عصبانی کرده بودیم.در تمام این مدت هم روزنامه زیر دست من و روی میز سفید و براق قرار داشت.بالاخره تصمیم گرفتیم که بریم خونه.وقتی که از جامون بلند شدیم و کیف و وسایلمون رو براشتیم ...می دونید چه صحنه ای دیدیم...عکس جناب "پور عرب" به طور کامل روی میز چاپ شده بود!!!
ما تقریبا فرار کردیم و نمی دونم که صاحب کافی شاپ چطوری اون عکس رو پاک کرد.خدا کنه ما رو نفرین نکرده باشه!![]()
مهمونی خیلی بزرگی به خاطر تولدم گرفته بودم و همه دوستای مدرسه ای و غیر مدرسه ای و همه بچه های فامیل رو دعوت کرده بودم.اون روزها 14 ساله می شدم.خیلی خوشحال بودم و از هفته ها قبل برای برنامه اون شب با خانواده ام صحبت می کردم.تصمیم داشتم که خیلی به خودم و دیگران خوش بگذره.مهمونی شروع شد و همه دور هم جمع شدیم و درست در زمانی که ما قصد داشتیم خیلی خیلی لذت ببریم برق ها رفت!
مجبور شدیم پشت یه قابلمه بزرگ رنگ بگیریم و با صداهای ....!! بخونیم و یه عده ای که خیلی هنر مند بودن برقصن!حالا هر وقت به عکس های اون جشن تولدم نگاه می کنم خیلی می خندم.تو همه عکس ها دو تا چراغ نفتی دو طرف ما قرار داره و چهره ها اونقدر ترسناکه که به درد تونل وحشت می خوره.راستی اون شب سه ساعت و نیم برق نداشتیم!!!![]()
هنوز خیلی بچه بودم.نمی دونم کلاس اول یا شایدم دوم دبستان.به خاطر شغل پدرم ساکن یکی از شهرستان های خیلی کوچک شمال بودیم.چون روز تولد من وسط سال تحصیلی بود به همین دلیل من همیشه جشن می گرفتم.ولی از اونجایی که شهرستان ما خیلی خیلی کوچیک بود و از هر مغازه ای یکدونه بیشتر نبود به همین دلیل کادوهای تکراری خیلی می گرفتم.اون سال رو هیچوقت فراموش نمی کنم مد جدید لباس تی شرت هایی بود که عکس هار برجسته داشت.علاوه بر اینکه چهار نفر از دوستای خودم تی شرت آبی رنگ با طرح عروسک برجسته رو پوشیده بودن سه نفر هم عین همون تی شرت رو برای من کادو آورده بودن!![]()
حالا وقتی توی مراکز خرید بزرگ قدم می زنم و بین صدها رنگ و مدل و مارک گیر می کنم یاد پاساژکوچیک شهرمون می افتم که هر چی می آورد برای ما حکم آخرین و زیباترین مد ها رو داشت!براستی شاید همون اجبار بود که لذت زندگی ما رو بیشتر می کرد.
یادش بخیر
