می گفت و می گفت ، داد می کشید و فریاد می زد.
چادر چیت درب و داغونش رو پیچیده بود دور خودش. دستاش رو زده بود به کمرش، رگای گردنش بیرون زده بودند.صورتش سرخ شده بود.عین یک گلوله ی آتیش...
رنگ صورتش زرد بود
دندوناش سیاه بودند...یکی از دسته های عینکش رو با چسب نواری چسبونده بود...دمپایی هاش هم لنگه به لنگه بودند...
دور حوض می چرخید
گاهی به بالا نگاه می کرد گاهی به زیر زمین
گاهی می ایستاد
گاهی می نشست
انگار دست خودش نبود...داد می زد و فریاد می کشید
نفرین می کرد
فحش می داد
خط و نشون می کشید
اتمام حجت می کرد
دو سه تا از همسایه ها سرک می کشیدند...چند تا از بچه ها از ترس یک گوشه ی حیاط کز کرده بودند...از توی خونه ی یک نفر صدای گریه ی بچه ای می اومد...
چرخید و چرخید با پاش محکم زد به گلدون شمعدونی...گلها پرپر شدند و خاکش هم ریخت وسط حوض...دیگه خسته شد...نشست لبه ی پله ها و سرش رو گرفت تو دستاش...نفس نفس می زد...دیگه نای داد کشیدن نداشت...

- کات !
عالی بود خانم ...عالی...
همه دست زدند. دستیار کارگردان فریاد زد:خسته نباشید...می ریم ناهار
از روی پله ها بلند شد.سر و وضعش رو مرتب کرد.همه ی همسایه و بچه ها ریختند سرش..."می شه یه امضا به ما بدید..." ، "می شه یه عکس با شما بگیریم..."
