سلام دوستای خوبم
این بار تصمیم گرفتم یک کم دور هم شاد باشیم.برای همین از شما می خوام که این خاطره رو تا آخر بخونید و اگه دوست داشتید راستشو بگین . باشه؟!
اونروز آرمين(پسر م) و پسر خالش کيان رفتند پارک بازی.بعد از يک ساعت که برگشتند ديديم گونه هاشون قرمزه و خيلی هيجان زدن.هر دوتا هم با هم حرف می زدن و ما نمی فهميديم چی می گن.عاقبت متوجه شديم که گويا اين دوتا سرگرم بازی توی پارک بودن که يهو دختر بچه شش هفت ساله ای (هم سن خودشون) به نام "ديمی" اومده و بی مقدمه اول چهار بار آرمين رو بوسيده و بعد هم سه بار کيان رو!!!!(عجب آينده نگری بوده اون ديگه!!حالا هی بگين در " غرب " مهر و عاطفه بشری مرده!!!!!!)

خلاصه در يک کلام و يک نگاه و چند بوسه ناقابل آرمين و کيان هر دو عاشق "ديمی" شده بودن!!! ساعت ها توی اتاق می نشستند و درباره اينکه ديمی کدوم يکی از اونا رو بيشتر دوست داره با هم بحث می کردن!!
فردای اون روز هم خيلی زود رفتند پارک اما هر چی انتظار کشيدن محبوب نيامد که نيامد!!با دلی شکسته و قلبی خسته برگشتند.اما روز بعد که رفتن ديمی خانوم تشريف آوردن!! من هم تصميم گرفتم برم عروس آينده مو ببينم(چقــــــــدر بی جنبـــــــــه بودم من!!!!)رفتم و ديدم به به چه بساط خاله بازی راه انداختن.انصافا اسباب بازی های ديمی دل منو هم برده بود.
وقتی به هر تقدير بازی تموم شد و آرمين اومد خونه ، با لحن مادرانه و شادی بهش گفتم: پسرم ديدم داشتين بازی می کردين.چه خوب.خاله بازی می کردين؟
آرمين هم هيجان زده گفت: آره... 
گفتم: خب نقش تو چی بود؟
پيش خودم فکر می کردم اگه گفت " شوهر ديمی" من چه عکس العملی نشون بدم که درخور يک مادر فهميده و امروزی باشه که جوابش لبخندو رو لبام خشک کرد.می دونين چی گفت؟
گفت:من نقش خرگوش رو بازی می کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!
بيچاره پسرم.اين اولين شکست عشقيش بود.(بماند که خودش از اين موضوع خيلی هم راضی به نظر می رسيد.ای پدر عاشقی بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوزه!!)
راستی شما هم حتما از اين عشقای بچگی داشتين؟چيزی تو خاطرتون هست؟آيا هيچکدوم به عشقتون رسيدين؟
(البته منظورم پس از عبور از سنين کودکيه!!!) 
يادش به خيــــــــــــــــــــــــر بچگی ها که چقدر ساده و صادق بوديم!
