
وقتی او کوچک بود و من بزرگ...
التماس می کرد و اشک می ریخت تا برای راه رفتن دست هایش را
بگیرم...
تمنا می کرد که خستگی پاهای ناتوانش را با آغوشم از او دور
کنم...
من خسته و غضب آلود دست کوچک اورا میان دستان قوی خود می فشردم...حلقه اشکش
پر رنگ تر می شد،اما... او از بیم آنکه رهایش نکنم هیچ نمی گفت و من از ترس آنکه لباس هایم خاکی نشوند او
را در آغوش نمی گرفتم و مثل یک زنجیر بلند او را به دنبال خود می
کشاندم.
به آسمان نگاه می کردم و نه به آن یک جفت چشمان نمناک که با نگرانی مسیر
حرکت من را دنبال می کنند... و حالا...
التماس می کنم که دست هایم را
بگیرد...تمنا می کنم دقیقه ای کنارم بنشیند...گاه اشک می ریزم و برای آمدنش لحظه ها را می
شمارم...
لبخند التماس آمیز من را با خشم و غضب پاسخ می دهد و حتی برای گفتن "نه" به
چشمانم نگاه نمی کند!
آغوش تنهای من سال هاست لمس او را فراموش کرده
است.
من تمنا می کنم و او غرش... و من از بیم آنکه برای همیشه ترکم نکند کوتاه می
آیم
صدای فریاد در خانه مرا به خود می آورد
آه می کشم ...اشک های منتظرم را میزبانی می کنم...آهسته می گویم:امروز هم رفت و نماند ...شاید فردا ...و می خندم...
اکنون او بزرگ شده است و من پیــر!
