تبليغاتX
این نیز بگذرد... - بعد ها...
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها

همیشه فکر می کنیم چون بزرگتریم حق با ماست.ولی این رو به خاطر داشته باشیم که زمونه گاهی از آدم انتقام می گیره و ما نمی فهمیم داریم تاوان چه چیز رو پس می دیم.این هم یه نمونه ش:

وقتی او کوچک بود و من بزرگ...

التماس می کرد و اشک می ریخت تا برای راه رفتن دست هایش را بگیرم...

تمنا می کرد که خستگی پاهای ناتوانش را با آغوشم از او دور کنم...

من خسته و غضب آلود دست کوچک اورا میان دستان قوی خود می فشردم...حلقه اشکش پر رنگ تر می شد،اما... او از بیم آنکه رهایش نکنم هیچ نمی گفت  و من از ترس آنکه لباس هایم خاکی نشوند او را در آغوش نمی گرفتم و مثل یک زنجیر بلند او را به دنبال خود می کشاندم.

به آسمان نگاه می کردم و نه به آن یک جفت چشمان نمناک که با نگرانی مسیر حرکت من را دنبال می کنند...      و حالا...                                                                     

 التماس می کنم که دست هایم را بگیرد...تمنا می کنم دقیقه ای کنارم بنشیند...گاه اشک می ریزم  و برای آمدنش لحظه ها را می شمارم...

لبخند التماس آمیز من را با خشم و غضب پاسخ می دهد و حتی برای گفتن "نه" به چشمانم نگاه نمی کند!

آغوش تنهای من سال هاست لمس او را فراموش کرده است.

من تمنا می کنم و او غرش... و من از بیم آنکه برای همیشه ترکم نکند کوتاه می آیم

صدای فریاد در خانه مرا به خود می آورد

آه می کشم ...اشک های منتظرم را میزبانی می کنم...آهسته می گویم:امروز هم رفت و نماند ...شاید فردا ...و می خندم...                                                                                                               

اکنون او بزرگ شده است و من پیــر!

 

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 6:20 | لینک  |