نه !!!! اون قدر ها هم که فکر می کنم بزرگ نشده ام...از صبح که بیدار شدم به عادت همیشه پنجره را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم.آسمان سخت در هم بود.باد می وزید و من می دانستم که دیری نمی پاید که اشک هایش به زمین خواهند رسید.من می دانستم که باران خواهد باریدولی چتر بر نداشتم...نه اون قدر ها بزرگ نشده ام که فکر می کنم...والا حتما چترم را بر می داشتم که تو برای فرار از من باران را بهانه نکنی ...
ای هموطن سلام بیا و با حضورت کلبه ی کوچک مرا پر از مهر سرزمین مادریم کن...