تبليغاتX
این نیز بگذرد... - دلم برات تنگ شده...
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها

سلام به همه دوستای خوبم     قبل از هر چیز ازهمه اونایی که با معرفت خودشون توی پست قبلی من نظر دادن و منو شرمنده کردن بینهایت ممنونم...و اما در مورد مطلب این بار هم می خواستم بگم داستانکی که نوشتم درباره یه انسانه.جنسیتش خیلی برام مهم نبوده.هر کسی می تونه از دیدگاه خودش اونو بخونه.منتظر نظرای ارزشمند شما هستم.

می دونی ، باور کن می خواستم فردای همون روز بهت بگم.اما تو همون شب منو به خاطر هفتمین سالگرد ازدواجمون سورپریز کردی و کلی هم زحمت کشیده بودی.نتونستم حرفی بزنم.

بعد از ده روز بالاخره با خودم کنار اومدم.می خواستم بهت بگم.همون شب که رفتیم رستوران.اما...اون موبایل لعنتی...اون تماس...و اون خبر...

برای مردن خیلی جوون بود.هر دومون دوستش داشتیم.فاجعه بود.من بازم مجبور شدم صبر کنم.

شش ماه بعد که زندگی دوباره به روال عادی افتاد و حال و روز من و تو هم خوب شد عزمم رو جزم کردم که درباره اش باهات حرف بزنم.نمی خواستم یه روزی برسه که بگم دیدی دیر شد.

همه چیز رو آماده کرده بودم.اما درست همون روز فهمیدیم که داریم مامان و بابا می شیم.شادی حضور فرزند همه چیز رو تحت الشعاع خودش قرار داد و من نه اون روز بلکه تا روزی که بچمون سه ساله شد نتونستم باهات حرف بزنم.اونقدر لحظات شیرینی داشتیم که دلم نمیومد خرابش کنم.اما بعد از تولد سه سالگی دخترمون دیگه تصمیم قطعی داشتم که ببرمت یه جای خلوت .جایی که نه برق باشه ،نه تلفن و نه صدای بچه.حتی همه حرفام رو نوشته بودم.می ترسیدم بعد از اینهمه وقت یادم رفته باشه.همه چیز رو با جزییات.

ولی حالا که بهش فکر می کنم تنم می لرزه.یادته داداشم اومد و گفت جواب آزمایش های مامان رو گرفته.یادته چقدر هر سه تامون گریه کردیم.حتما یادته.افسوس که سرطان وجود نازنینش رو ازمون گرفت.دو سال درگیر بودیم.هر دکتری که گفتن.هر جایی که شنیده بودیم.کارمون دیگه به جادو و جنبل کشیده شده بود.اما...

بعد از رفتن مادر اینبار دیگه خودم حال و روز درستی نداشتم.درگیر کارهای بابا بودیم.یادته خونه رو عوض کردیم.بابا رو آوردیم پیش خودمون.

بازم می خواستم توی همون روزا بهت بگم.بازم یادم اومده بود که این حرف سال هاست که توی گلوم مونده.اما حضور ضعیف و پر غصه بابا و زحمت هایی که براش می کشیدیم نزاشت.

وقتی پسرمون چهار ساله شد دوتایی رفتیم یه سفر.از اولش این سفر رو برای این ترتیب داده بودم که بتونم باهات حرف بزنم.چقدر خواهش کردیم که خاله خانم بچه هامون رو نگه داره.گفتیم دوروزه میریم و میایم.دلشون برامون سوخته بود که قبول کردن.اما دو روزمون شد چهار روز.خیلی خوش گذشت.به یاد اوایل ازدواجمون.چقدر عاشقانه بود...

بعدش جریان ازدواج داداش پیش اومد.هر دومون هیجان زده بودیم.یادته چه عروسی براش گرفتیم.من و تو تنهایی.همه از تعجب شاخ درآورده بودن حتی خود داداش.

وقتی بابا در کمال آرامش توی رختخواب خودش چشم از دنیا فرو بست تا مدت ها حالت افسردگی داشتم.اما هنوزم یادم بود که باید بهت بگم.باید باهات حرف بزنم.دیگه داشتم جزییاتش رو فراموش می کردم.یه چیزاییش خوب یادم مونده بود.مثل دلیلش.اما بقیه داستان داشت کمرنگ تر می شد.یک سال گذشت.زمستون بود.نمی دونم یادت میاد یا نه.شوفاژا از کار افتاده بودن.هر چهارتاییمون داشتیم می لرزیدیم.تو بخاری رو روشن می کردی و من پتو میاوردم.نگاهم بهت افتاد و گفتم حالا دیگه وقتشه.الان هر دوتامون سرد و گرم روزگار رو چشیدیم.حالا دیگه می تونم باهات حرف بزنم.

افسوس...انگار یه چیز ی بود که مانع شد...توی اینهمه سال...مریضی عجیب و غریب پسرمون...مشکلات درسی دخترمون...اخراج من از اداره...شروع کار جدیدم...قبولی بچه ها توی دانشگاه...عاشق شدن آقا پسرمون که داشت دیگه مهندس می شد...حرص و جوش های من و تو...ازدواج دختر کوچولومون...راضی شدن من و تو به آوردن اون عروس بی دست و پا...مشکلات مالیشون...نوه دار شدمون...

 الان دیگه چهل سال گذشته.

حالا اینجا بالای سر تو نشستم.می دونی دیگه پیش من نیستی.از این به بعد تنهای تنهام.

دیگه دنبال یه فرصت نمی گردم که باهات حرف بزنم.با تو خیلی خوشبخت بودم.

دیگه لازم نیست نگران باشم یا با وجدانم بجنگم.

دیگه چیز خیلی زیادی یادم نیست .      اما...

همون روزا که تو در تدارک مراسم هفتمین سالگرد ازدواجمون بودی...همون چهارشنبه ای که گفتی یه کم دیر میای...آخ...دیگه حتی دلیلش هم یادم نیست...ولی بدون من یک بار بهت خیانت کردم...همون چهارشنبه کذایی...همون یک بار...و در این همه سال می خواستم ازت معذرت بخوام و بگم حاضرم برای جبران این خطا هر کاری بکنم...می خواستم بهت بگم که چقدر دوستت دارم و اون فقط یک لحظه غفلت و اشتباه بود...می خواستم بگم که چقدر از یاد آوری این خاطره احساس شرم و عذاب می کنم ...اما الان دیگه نمی خوام حرف بزنم...تو نیستی و من باید به تنهایی زندگی کنم...چقدر دلم برات تنگ شده...

 

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 10:23 | لینک  |