سال نو بر شما مبارک

قصه اول:
ده روز به شدتی مریض بودم که واقعا نمی تونستم از رختخواب بیام بیرون.هر دردی که تصور بکنید اومده بود به سراغم.بالاخره یه روز جمعه تصمیم گرفتم برم دکتر(اینجا شما نمی تونید همینجوری برید پیش متخصص.اول دکتر خانواده باید شما رو ببینه اگه تجویز کرد اونوقت!!!)من توی بارون ،پای پیاده رفتم مطب جناب دکتر.احساس می کردم هر لحظه ممکنه غش کنم.از خدا می خواستم فقط برسم به دم در این مطب.خلاصه وقتی خوشحال وارد ساختمون شدم می دونید چی شد این مکالمه ی من و خانم منشی بود:
من : سلام ببخشید من می خواستم دکتر رو ببینم؟
منشی : بله، تب دارید؟
من: الان فکر نمی کنم.
من : پس بفرمایید دوشنبه تشریف بیارید.دکتر فقط مریض های تب دار رو می بینند!!!!!!!!!!!!
وقتی با تمام غصه و درد راه اومده رو دست از پا درازتر بر می گشتم و بازم دعا می کردم فقط به در خونه برسم و از حال نرم ، توی دلم می گفتم خدایا یا من تا دوشنبه خوب شم یا تب 40 درجه بکنم که اینا من رو به عنوان مریض قبول کنند!![]()
پسرک هفت سال و نیمه ی من توی سالی که گذشت چند بار عاشق شد و خوشبختانه بعدشم بی خیال!اولین بار یه دختری توی پارک بوسیده بودتش!!!(بعضی از دوستان یادشونه این مطلب رو).خلاصه روزگار ما شده بود "دیمی خانم".بعد از اون نوبت به یه دختر انگلیسی الاصل شد به نام "فرانچسکا".متاسفانه همه بچه های مدرسه از این دختر اخمو که به هیچ کس هم محل نمی ذاشت خوششون میومد.بنابر این این عشق هم به جایی نرسید.حالا دیگه من شخصیت های کارتونی رو فاکتور می گیرم و به اطلاعتون می رسونم که مورد جدید دختری از کشور هنگ کنکه.اسمش هم "ریتا" ست.خلاصه نامه والنتاین و شکلات و قلب شده مال ایشون.اینم یه مکالمه بین من و پسرم در همین رابطه:
آرمین: مادر ، من فردا می خوام به "پوتری" بگم بره به "ریتا" بگه که من عاشقشم!
من:خب چرا خودت نمی گی؟
آرمین: آخه می دونید پسرا دوست ندارن برن این حرفا رو به دخترا بزنن.یه حس بدی پیدا می کنن.
من:اما دخترا خیلی دوست دارن که این حرفا رو بشنون!
نتیجه گرفتم که "غرور در آقایان" از همون اوان کودکی رشد پیدا می کنه.اصلا غریزیه!!!!!به تربیت هم مربوط نمیشه...![]()
در آغاز بهار برای همه دل های پاک و مهربون شادی و سلامتی آرزو می کنم.
