تبليغاتX
این نیز بگذرد... - دختر
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها

اشک همه صورتش را خیس کرده بود.تمام بدنش می لرزید و احساس می کرد دیوارهای اتاق دور سرش می چرخند.حالت سر گیجه و تهوع داشت.دهانش خشک شده بود و حالت ضعف داشت.درست مثل بیماری بود که آخرین دقایق عمرش را سپری می کند.حتی نمی توانست به درستی نفس بکشد.صورتش را با گوشه چادرش پاک کرد.

خانم دکتر با خشم، در حالی که نوک خودکارش را به طرف زن گرفته بود گفت:"به اون شوهرت بگو به جای کتک زدن تو و داد و قال کردن، بره چهار تا کتاب بخونه تا بفهمه که جنسیت بچه رو، مرد تعیین می کنه نه زن.می فهمی چی می گم؟"

اما زن توی یک دنیای دیگه بود.بچه ی پنجم بود و باز هم دختر.هنوز سی سالش نشده بود اما حداقل بیست سال درمانده تر و شکسته تر به نظر می رسید.می دانست با بردن خبر دختر دار شدنش به خانه چه جنجالی به راه خواهد افتاد.هفته ها فحش و ناسزا و کتک را باید تحمل می کرد.زخم زبان خانواده ی شوهرش از یک طرف و اشک و آه دختران دیگرش از سوی دیگر او را می آزرد..می دانست که شوهرش نه تنها او را آزار خواهد داد بلکه فرزندان دیگرش را هم اذیت خواهد کرد و به هر بهانه ای آن ها را زیر مشت و لگد خواهد گرفت.هیچ تصویر شاد و روشنی از آینده دربرابرش نبود.

فریاد دکتر او را به خود آورد:"گوش کن...اگه یه بار دیگه حامله بشی حق نداری بیای اینجا...می فهمی...بدن تو دیگه اون قدرت رو نداره..."

زن با تاثر و بدبختی گفت:آخه دلش پسر می خواد...

دکتر از جا بلند شد و فریاد زد:"دلش پسر می خواد بره از مغازه بخره...نه شوهرت انسانه و نه تو خودت چیزی می فهمی...پاشو برو بیرون...برو هر غلطی دلت می خواد بکن...برو بیرون ...خانم منشی!"

 

* * * *

 

پیرمرد آهسته روی صندلی نشست.دستی به کله ی طاسش کشید و آه از نهادش برآمد.دختر جوانی با یک سینی وارد شد.ابتدا صورت پیرمرد را بوسید و بعد سینی را روی میز گذاشت و با لحن مهربانی گفت:برای آقا جونِ خودم چی پختم...به خدا آقا جون انگشتاتم می خوری...

پیرمرد دستی به گونه ی خودش کشید و جای بوسه فرزندش را نوازش کرد.قلبش از اینهمه مهر و محبت دخترش فشرده می شد.با صدای بَمی گفت:عزیز بابا، آبجی هات کجا هستند؟

-همه شون الان میان.داشتن اتاق ها رو جارو می کردن.من هم براتون ناهار درست کردم.بیاین شروع کنید دیگه.

در باز شد و چهار تا خانم جوان با سر و صدا و شور و هیجان وارد شدند.هر کدام از آن ها یک حرفی می زد.هر کدام یک چیزی تعریف می کرد.همه با صدای بلند می خندیدند.یکی از حرف های استاد دانشگاهش می گفت، دیگری از شیرین زبانی های فرزندش.آن یکی از مقام ریاستی که به تازگی به او داده بودند تعریف می کرد و دیگری از جلسه ای که با سفیر یکی از کشورها داشت.دختر کوچک هم  برای آنکه از قافله عقب نماند کارنامه ی درخشان سال آخر مدرسه را به همه نشان می داد و از تحسین و تمجید خواهران بزرگترش لذت می برد.

پیرمرد نگاهی به دختر بزرگش انداخت و گفت:پس کو داداشت؟

همه به یکباره ساکت شدند.دختر بزرگ من و منی کرد.پیرمرد آه بلندی کشید.اشک هایش را که می رفتند سرازیر بشوند پاک کرد و آهسته گفت:غصه ی این پسر آخر من رو می کُشه.بازم نشسته سر بساطش.خیر نبینه که خون به جیگر من کرد.مادر بیچاره تون رو دق مرگ کرد حالا هم نوبت منه.ای کاش می مرد و من از دستش خلاص می شدم.

نگاهی به دخترانش کرد و رو به آسمان فریاد زد:خدایا!چرا این یکی رو هم مثل این پنج تا "دختر" نکردی؟! 

 

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 10:13 | لینک  |