خاطره ای که می خوام براتون بنویسم الان شاید برای خودم یا شما جالب باشه ولی در زمان وقوع یکی از وحشتناکترین و دلهره آورترین لحظه های زندگی من بود.
پنج شنبه سیزدهم جولای قرار بود برادرم از ایران بیاد.من که از شادی در پوست خود نمی گنجیدم ساعت هفت صبح با پسرم سوار قطار شدیم و رفتیم فرودگاه استقبال (از شهر ما تا فرودگاه آمستردام کمی بیش از یک ساعت فاصله است).خواهر بزرگتر و خواهر کوچکتر من هم هرکدوم از شهرای خودشون اومده بودن.خلاصه آقا داداش!رسیدن و سلام و روبوسی و القصه رفتیم منزل خواهر بزرگ بنده همگی!همسر من به دلیل کارش نتونست با من بیاد و شنبه صبح از راه رسید و همون شب گفتیم به یاد بچگی ها "اسم فامیل" بازی کنیم.خلاصه شیش هفت نفری نشستیم به بازی و خنده و خیلی داشت خوش می گذشت که ناگهان صدای زنگ موبایل همسرم توجه مارو جلب کرد.اولش تصمیم نداشتیم جواب بدیم چون گرم بازی بودیم ولی وقتی دیدیم ساعت نزدیک یک نیمه شبه به سرعت تصمیممون عوض شد!
اما چشمتون روز بد نبینه.می دونید شماره کجا افتاده بود روی صفحه موبایل:خانه!!!! .چهره رنگ پریده همسرم با صدای لرزونش که گفت از خونه است با نگاههای نگران بقیه و ضربان قلب من صحنه ترسناکی به وجود آورد و خونه در سکوت فرو رفت.نکته اینجاست که همسرم نتونست جواب بده و مجبور شد شماره خونه رو خودش دوباره بگیره می دونید کی گوشی رو برداشت:پلیس!!! .سرتون رو درد نیارم.جناب پلیس گفتن که در خونتون باز بوده و همسایه هازنگ زدن و ما اومدیم و چون زبونه قفل بیرونه مانمی تونیم در رو ببندیم.یا آدرس کلید یدک رو بدین یا خودتون تشریف بیارین !ظرف یک دقیقه من و همسرم پریدیم تو ماشین و در تاریکی مطلق جاده ها یک ساعت و نیم بعد رسیدیم.اول همسرم یه چاقو برداشت و رفت همه جارو گشت.من هم ایستاده بودم دم در به هوای خودم اگه کسی بود جیغ و فریاد کنم(چقدر هم که بلدم!!).
خوشبختانه اتفاقی نیفتاده بود.چند روز بعد هم ما همسایه مهربون رو شناسایی کردیم و با یک جعبه شکلات ازش تشکر کردیم.اینم عکس خونمون!
نتیجه:هیچوقت تنهایی نرین فرودگاه استقبال برادرتون!!!!!!
