تبليغاتX
این نیز بگذرد... - و باز هم کمی لبخند...
من و نوشته هایم در سرزمین لاله ها

سلام دوستان   خیلی از اونایی که همیشه به من و وبلاگم لطف دارنداز من خواستند که کمی لبخند شماره ۲ رو هم بنویسم.منم به حرفشون گوش کردم!!شما هم اگه از این دسته خاطره ها یا به قول معروف سوتی ها دارید بنویسید تا باز هم در یک روز سرد زمستونی لبخند زیبایی دلمون رو گرم و شاد کنه...

در پایان یک مجلسی توی خونه ی یکی از اقوام مهمونا داشتن تعارف می کردن:"خیلی مزاحم شدیم دیگه با اجازه تون بریم..."

وسط اون همه همهمه خانوم میزبان با چنان آب و تابی می گفت:"به خدا اگه نذارم برین...به خدا اگه نذارم برین..."

 

یکی از نزدیکان(!) می خواست خونه اش رو بفروشه.هفته ای سه چهار خانواده می اومدند برای دیدن خونه.پسر خونواده دیگه حوصله اش سر رفته بود از اینکه مرتب باشه و آراسته.یک روز که سر زده عده ای اومدند خونه رو ببینند پسر خونواده که لباس نا مرتبی به تن داشت رفت تو کمد قایم شد!خانمی هم که اومده بود خونه رو ببینه با کمال پررویی در همه ی کمد ها رو باز می کرد تا رسید به کمد مذبور و وقتی درش رو باز کرد پسر نامبرده خیلی با احترام اومد  بیرون و گفت:سلام علیکم...خوب هستید؟!(رنگ از روی همه پریده بود...رفتند و پشت سرشون رو هم نگاه نکردند)

 

می خواستم کنکور بدم من زنگ زدم خونه ی یکی از اقوام اشکالی ازش بپرسم.گوشی رو که برداشت هول شد و گفت:ببخشید مزاحم شدم مثل این که خواب بودید!!!!

 

یه خواهر و برادری از نزدیکان داشتند با هم دعوا میکردند.خواهر که بزرگ تر بود سر برادرش که خیلی کوچیک بود داد و فریاد راه انداخته بود که تو چرا اینقدر شلخته ای و همه جا رو به هم می ریزی.خواهر داد و بیداد می کرد و برادر کوچولو هم بهش نگاه می کرد.بعد از این که یک ربع خواهر بیچاره گلوش رو پاره کرد پسر کوچولو نگاهی به خواهرش انداخت و سرش رو تکون داد و آهسته و با لحن بچگانه اش گفت:جواب خاموشان ابلهی است!!

 

معلم جغرافی مون خیلی بد دهن بود.از دستش همه شاکی بودند و اولیا هم به گوش مدیر و خودش رسونده بودند.یک روز عصبانی شد و گچ رو پرتاب کرد به طرف یکی از شاگردا و فریاد زد:گوساله...دخترم!!!(فکر کنم یکهو یاد شکایت ها افتاد!)

 

یک بنده خدایی هر روز صبح ساعت 8 زنگ می زد به خونه ی ما و با صدای بلند می گفت:اونجا ناحیه 4 شهرداریه؟

و منم با حوصله می گفتم :خیراشتباه گرفتید.

عاقبت یک روز با همون دادی که می زد گفت:پس شماره ناجیه چهار چیه؟

منم خونسردانه پاسخ دادم:من شماره شون رو ندارم.

آقاهه هم عصبانی شد و فریاد زد:پس اگه شماره ش رو نداری منم همین شماره رو می گیرم!!!!

منم با خنده گفتم:شما هم این شماره رو بگیری  "من" گوشی رو برمی دارم!

 

تو یکی از کلاس های دانشگاه داشتم کنفرانس می دادم-البته به زبان انگلیسی -(lecture ) وایستادم اون بالا و بعد از کلی حرف می خواستم بگم:" ما برای این متد "حروف اختصاری" فلان رو داریم..." اما به جای استفاده از کلمه abbreviation که معنی "اختصار" می ده گفتم abortion !!!!!!می دونید یعنی چی؟...یعنی سقط جنین!!!(تا آخر عمرم معنی این دو تا کلمه یادم نمی ره .خدا می دونه چشمای استاد تا چه اندازه گرد شده بود و بچه ها چقدر جلوی خودشون رو گرفته بودند که منفجر نشن!)

 

نوشته شده توسط مهنوش در ساعت 8:53 | لینک  |