چند ورقی از رمان انگلیسی که به تازگی از دوستم گرفته بودم خواندم...
هوا واقعا بهاری بود؛
یک روز مانده به تولدم ساعت 10 صبحانه ی مفصلی خوردم...
قهوه خوشمزه ی هلندی را با لذت نوشیدم...
نسیم مست کننده ای می وزید؛
یک روز مانده به تولدم ساعت 2 به گردش رفتم...
دَبلنا بازی کردم ، یک بار هم برنده شدم و بستنی خوردم...
آفتاب با درخشش بی نظیری می تابید؛
یک روز مانده به تولدم ساعت 6 برای شام ماکارونی درست کردم...
شام را با ترشی گوجه سبز و سس سویا خوردم...
پرنده های زیبا در آسمان آبی پرواز می کردند

اما...امروز روز تولد من است..
.من یک سال بزرگتر شده ام...خوشحالم که همه ی دقایق دیروز را زندگی کرده ام...خوشحالم که برگ دیگری از دفتر عمرم ورق خورده است ...می خواهم این لحظات را هم دریابم...می خواهم با همه ی وجودم آن ها را حس کنم ...می خواهم بر خاطرات خوش زندگیم اضافه کنم...می خواهم از سادگی های زندگیم لذت ببرم...
برای من ای دوست، یک آرزو کن...می خواهم شمع هایم را فوت کنم...
